تبليغاتX
*زیر نور مهتاب*


*زیر نور مهتاب*

وبلاگی برای همه کس و هیچ کس

چه شد؟
چه شد که من اینطور شدم...نمیدانم...
اشک و ناله...لحظه ای بعد،خنده...

نمی فهمم حال خودم را...
نمی فهمم خرف دلم را...

گریه..خنده..سهم من چیست...؟

نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت توسط بومرنگ| |

دگر این دل سر ماندن ندارد

                                     هوای در قفس خواندن ندارد

چنان در دوزخ دنیا دلم سوخت

                                      که دیگر بار سوزاندن ندارد...

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت توسط بومرنگ| |

"همه عمر برندارم سر از این خمار مستی...

                                                          که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی...

تو نه مثل آفتابی که ظهور و غیبت افتد،

                                                         دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی..."

                             

** تقدیم به ۲ تا از دوستای گلم که اسم هر دوتاشون مریمه...**(سودالیت و ام.تی)

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت توسط بومرنگ| |

از بی معرفتیم خجالت زده ام.اما ببخشید،چیکار کنم؟

کامپیوترم قاط زد دیگه تا یه مدت طولانی خرابه.میام کافی نت،بهتون سر می زنم...

بومرنگ همیشه هست...

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت توسط بومرنگ| |

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم،
                                                              باشد که نباشیم و بدانند که بودیم...

نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت توسط بومرنگ| |

آینده...
           دارد از راه می رسد...
                                        پس،با آغوش باز به استقبالش خواهم رفت...
نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت توسط بومرنگ| |

می ترسم آرامش حالا،مقدمه ای برای طوفان بعدی باشد...
می ترسم و به یاد می آورم،گذشته ی پر دردم را...
وقت آن است که به گذشته ام بگویم مرا ترک کند...
من نیز او را ترک خواهم کرد...برای همیشه...
اینبار دیگر بی گدار به آب نخواهم زد...
می شنوم...نوایی را که صدایم می زند،نجوایی آرام و دل انگیز،آری...او خوشبختی ست!
باز هم آمد تا دستم را بگیرد و مرا به آن جایی ببرد که از آن من است...

آری...او خوشبختی ست...خوشبختی از آن من است...

نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت توسط بومرنگ| |

پشت دریا شهریست،


                     قایقی باید ساخت،


                                      باید انداخت به آب،


                                                           دور خواهم شد از این خاک غریب...  

********************************************************

این روزا خیلی شادم...خیلی...به نظر من این همون خوشبختیه...

پس خوشبختی وقتیه که احساس شادی می کنی...

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت توسط بومرنگ| |

سلام...
چه خوب که بازم می رم مدرسه...
آره...تعجب نکن...من مدرسه رو دوست دارم....نه به خاطر درس...
بلکه به خاطر دوستایی که تو لحظات بد زندگیم همیشه همراهم بودن...دلم براشون تنگ شده...
مدرسه...فرصتی برای گریز از خیالات بی هوده...بازگشت به همان شور و شوق رفته از یاد....
**از بی معرفتیم نسبت به شما دوستای گل معذرت می خوام...حق دارین...**

حالا که مدرسه شروع میشه...کمتر آپ می کنم.
بای بای...

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت توسط بومرنگ| |

نمی دانم چه گویم با کسانی که دردم را نمی دانند...؟

نمی دانم چه سازم با کسانی که حرفم را نمی فهمند...؟

نمی دانم چه خواهم از کسانی که در این محشر،سرودم را آوازی احمقانه می خوانند...؟

نمی دانم چه سود است مرا با اینان زیستن...؟

نمی دانم چه شهریست که مردمش جمله در خوابند...؟

و آنان هم نمی دانند چه سخت است دوری از جایی که می خواهی...

من نیز همچنان نزد آنها چون اسیری خسته ام...

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت توسط بومرنگ| |

*کسی که تا صبح به مهتاب خیره می ماند،دیوانه نیست...
*کسی که در *زیر نور مهتاب* به پروردگارش نامه می نویسد،دیوانه نیست...
*کسی که در دل شب،به چشمک ستاره ای دل خوش می کند،دیوانه نیست...
*کسی که طلوع صبح را از پشت دیوارهای شب تماشا می کند،دیوانه نیست...
*کسی که در تاریکی شب می نویسد،می خواند و گریه می کند،دیوانه نیست...
*کسی که سالها چشم به در می دوزد تا شاید گمشده اش باز آید،دیوانه نیست...

او دیوانه نیست...

...
....
.....

*کسی که تا صبح به مهتاب خیره می ماند،منم...
*کسی که در *زیر نور مهتاب* به پروردگارش نامه می نویسد،منم...
*کسی که در دل شب،به چشمک ستاره ای دل خوش می کند،منم...
*کسی که طلوع صبح را از پشت دیوارهای شب تماشا می کند،منم...
*کسی که در تاریکی شب می نویسد،می خواند و گریه می کند،منم...
*کسی که سالها چشم به در می دوزد تا شاید گمشده اش باز آید،منم...

من دیوانه نیستم...

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت توسط بومرنگ| |

حال که سبک شده ام...

حال که از گریه خالی شده ام...

حال که متوجه احساس واقعی ام شده ام...

** دنیا مال من است...**

*********************************************************************

او گفت: هر کجا هستم باشم...آسمان مال من است...

  *پنجره
            فکر
                   هوا
                         عشق
                                   زمین مال من است...*

 

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت توسط بومرنگ| |

**گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت،
به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند،
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند...**

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت توسط بومرنگ| |

غروب،جایگاهی که خورشید را به قتل می رسانند و چشم آسمان از فرط گریه سرخ می شود...

تو که آسمان من بودی...چرا وقتی مرا سر بریدند دم بر نیاوردی...؟

آنقدر مرا از خود راندی تا به زمین خوردم و همانجا...

انسانها ی رحمند...

در هر غروب به یاد من بیفت که چه بی رحمانه مرا زیر پاهایت شکستی...

بعد از من،دیگر خورشیدی در تو طلوع نخواهد کرد...

**این متن رو دیروز نوشتم...چون خیلی دلم شکسته بود...**

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت توسط بومرنگ| |

سرم را بر شانه های باد می گذارم و آرام,شبنم های سحرگاه را به گونه هایم راه میدهم تا روی صورتم,که زمانی از گلبرگهای لاله لطیف تر بود,جاری شوند... 

چه کسی میداند؟

من که زمانی دنیا را به خنده می گرفتم حال همچون سرابی شده ام که هر چه نزدیکش می شوی بیشتر می گریزد و دورتر می رود تا اینکه...کاملا محو و نابود گردد...

باد پیغام مرا به او می رساند...

بگذار تمام دنیا بدانند که من دیگر دیوانه ام...بگذار همه بدانند...

حتی گلهای باغچه نیز از من روی برمی گردانند...

دیگر بس است...

کاش می دانستم زندگی چیست...ای کاش می دانستم...

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت توسط بومرنگ| |

سلاااااااااااااااااااااام دوستان عزیز...
خوبید؟
منم خوبم...به جز یه اتفاق جزیی که خیلی اعصابمو خورد کرد،خوش گذشت...

جای همتون خالی بود،خصوصا جای ماهی و سودالیت...

به علت تغییر دائمی فشار هوا در راه بازگشت الان سرم خیلی درد می کنه.

همین که فهمیدید قدوم مبارکم رو بر چشم تهران نهادم بسه....

خیلی خیلی خیلی ممنون از دوستانی که در نبود من این کوچه ی مهتابی رو خالی رها نکردن...

خصوصا نیما،ماهی و سودالیت عزیزم که همیشه به من لطف دارن!

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت توسط بومرنگ| |

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ...
نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت توسط بومرنگ| |

من برای چند روزی میرم مشهد...شهر آباء و اجدادم...
بره همتون دعا می کنم...شما هم برام دعا کنید...
فعلا که تاثیر دعاهاتون خیلی قوی بوده و روزگارم خیلی بهتر شده...کم کم داره رو به راه میشه...
الان وقت ندارم اتفاقای دیشب رو توضیح بدم...همین قدر که بدونید اتفاقای خوبی افتاده که نشون میده کم کم داره جام تو دلش باز میشه...
حتما از اونجا آپ می کنم و خبر می دم.خبرای جدید...

*.*.*نیما،مریم،داداش علی،ماهی،مهتاب،یاسمین و ...بقیه ی دوستان دوستون دارم...منتظرم باشید...

بای بای...*.*.*

 

نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت توسط بومرنگ| |

بازی دیگری به پایان رسید...

و من مثل همیشه برنده ی این بازی احمقانه شدم...

باز هم آسمان می گرید...اما این بار آرام و بی صدا...

باران بهاری بر چهره ام می نشیند...و من بار دیگر لطف پروردگارم را بر خود حس می کنم...

ولی این دفعه اشک شوق خداست که این چنین با شکوه فرود می آید...

چه نسیم دلنوازی...چه صدای قشنگی...چه رایحه ی مطبوعی...چه منظره ی پر احساسی...

فریادی از ته دل:...خدایا متشکرم...

شهر در خواب است...صدایم را پایین می آورم تا شهر خاموش را بیدار نکنم...

دستهایم را باز می کنم...ونسیمی وجودم را لمس می کند...و باز...آمدن روزی نو را نوید می دهد...

آری...روزی نو آمده است...

باران تند می شود و من،شادمان در زیر آن ایستاده ام و به آرزوهای دور ودرازم می اندیشم...

قطره های باران دفترم را خیس می کند،بگذار بشوید...

بگذار خاطرات بدم را بشوید و با خود،به جایی ببرد که هرگز راهی برای بازگشت نداشته باشند...

...وباز هم...روزی نو...

*********************************************************************

سلام. این نوشته ام مال روز ۱۱/۳/۸۸ بود...روزی که من خیلی خوشحال بودم...

همه ی چیزهایی که بالا گفتم،همینطور که اتفاق می افتاد می نوشتم....منظورم اینه که مستنده.

نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت توسط بومرنگ| |

۳ تا دفتر مطلب و شعر نوشتم...اما این یکی بین اونا برام یه چیز دیگس...

بخون ببین خوشت میاد:

شب بود...شبی تاریک و بارانی...

و من در آن کوچه ی خلوت تنها بودم...

ترس وجودم را فرا گرفته بود...

همه ی پنجره ها خاموش بودند...

گویی کسی از پشت این پنجره ها نگاهم می کرد...آری...چشمانی نامرئی به من خیره شده بودند...

ترسم هر لحظه بیشتر می شد...

نمی دانستم چطور با آنجا آمده ام...

نمی دانستم چرا آنجا ایستاده ام...

نه تاب گریز داشتم،نه توان نگاه...

ناگهان،صدای رعد و برق آسمان بلند شد...

سرم را گرفتم و به زمین افتادم و بعد...

بی هوش شدم...

...
....
.....

به هوش آمدم...

شب بود...شبی تاریک و بارانی...

و من در آن کوچه ی خلوت تنها بودم...

وترس...

...بی پایان...

*****************************************

امیدوارم خوشت اومده باشه...

 

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت توسط بومرنگ| |

وقتی دل آدم یه جا بمونه,کندنش محاله...

وقتی فکر آدم یه جا بمونه,بردنش محاله...

وقتی حواس آدم یه جا بمونه,پرت کردنش محاله...

وقتی اشک آدم یه جا بریزه,جمع کردنش محاله...

وقتی قلب آدم یه جا بشکنه,درست کردنش محاله...

من می رم,اما دل تنگم,فکر مشغولم,حواس پرتم,اشکای ریخته شدم و قلب شکستم همین جا 

 می مونه...

نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت توسط بومرنگ| |

سلام...

از یکشنبه تااااااااااااااااااااااا جمعه می رم مسافرت...اونم یه مسافرت اجباری

البته اولش گفتم نمی رم...اما بعد به پیشنها "سودالیت عزیزم" دیدم اگه برم بهتره...

به هر حال ازتون خداحافظی میکنم تا جمعه...

سودالیت(مریم عزیزم)...ستاره ی نیلی(نیما جونم)...ماهی جون و بقیه ی دوستان...

همگی...یا علی...خداحافظ...

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت توسط بومرنگ| |

سالها بود که نسیمی این چنین خنک و دلنواز بر من نوزیده بود...

شب از نیمه گذشته و من هنوز به مهتاب خیره ام...

با زمزمه ی ترانه ی ترانه ای عاشقانه...

سلام بر زندگی جدید...

...

نسیم تند می شود و مو هایم را بر هم می ریزد

می دانم...می دانم که این دستان محبت توست که بر سر من فرود می آید...

 

**همچو بارانی که شوید جسم خاک

                                                هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک**

                                

صدای تو همان زمزمه ی عاشقانه است...

راستش...

امشب فهمیدم که نور مهتاب به همه  می تابد...حتی به ابر های سیاهی که دورش حلقه زده اند...

حاضرم بمانم...از حالا تا همیشه...

ای تنها ترین عاشق...گرمی عشق را به تو نشان خواهم داد...

به طوری که زخم های کهنه ات را التیام بخشد...منم آن مرهم گمشده...و حالا...من آماده ام که برای همیشه بمانم...                     

                                                                                                  اینم از خودم بود

 

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت توسط بومرنگ| |

باز هم,مثل همیشه,زیر باران قلبم,تنها قدم می زنم و فکر می کنم:

تو نمی دانی اگر بیایی من چه می کنم...

زمین را زیر و رو خواهم کرد...در تمام دنیا نمی گذارم کسی از آمدنت بی خبر بماند...

من زنده ام...این را حس می کنم...

تو می توانی بیایی...می توانی بیایی و بمانی...

نمی دانی چقدر به تو احتیاج دارم...

خسته شدم آنقدر هم جا را به دنبالت جست و جو کردم...اما...هیچ اثری از تو نیافتم...

شنیده ام که هر جا می روم تو قبلآ آنجا بودی...

شاید این تقدیر است که تو بروی و من همچنان در پی تو روان باشم...

می ترسم...می ترسم که هیچ وقت به تو نرسم...اما...اما صبر کن!

لحظه ای می ایستم...و گوش فرا می دهم به صدای بی صدایی که می آید...در نزدیکی خود چیزی را حس می کنم...

یک حضور زیبا در حال کنار زدن تنهایی قلب من است...در اعماق قلبم راه می روم اما...جز صدای پای خودم صدای دیگری نیز هست...آه...نه,صدای چک چک اشکهایم در دریای غم است...

پس آن حس حضور دیگر چیست...؟

که ناگهان...نوری سفید همراه با صدای آهنگین قدمهایی آشنا...

صورت خیسم را بلند می کنم تا ببینم چه کسی به خلوتگاه دل من آمده؟

جایی که جز من,کسی حق آمدن به آن را ندارد...

پیکر روشنی نزدیک می آید و می بینم وای...

فضای یخ زده ی اطرافم ناگهان جان می گیرد...گلها زنده می شوند و سر به بالا می آورند و درختان سر تعظیم در برابر او فرود می آورند

نمی دانم او کیست...

صدای خنده ای آشنا در گوشم می پیچد...جلو می آیم...

جلو می آیم تا جایی که ببینم  این...این کسی ست که قلبم را زنده,پیکرم را جوان و ذهنم را روشن کرد!

آن چهره مشخص می شود...

وای باور نمی کنم...شاید این هم یکی از رویا های خیالبافانه ی قلبم باشد...

اما نه...می دانم که بیدارم...

با دیدن چهره ی تو و نوری که به عمق قلبم بخشیدی متعجب می شوم.

همچون قطعه سنگی تو را می نگرم...و تو با اولین نوازشت,مرا از خواب هزار ساله ام بیدار می کنی...

نه...در این آمدن رفتنی نیست...

بیا تا دنیایی را فدای نگاهت کنم...

...

                                                                                            این متن از خودم بود...

نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت توسط بومرنگ| |

سلام بچه ها:

ثبت نام در مدرسه ی علوم و فنون هاگوارتز تا ۵شنبه ادامه دارد...عجله کن!

متقاضیان به وب زیر رفته و در دفتر معاون مدرسه ثبت نام نمایند(علی.داداش پرهام.منتظرم که توسط دوست عزیزم فلور...ثبت نام بشید!حتمآ ها!)

وب ثبت نام:

http://emma-fleur.blogfa.com

وقتی ثبت نام کردید به این وب برید و برنامتون رو ببینید و حرف های مدیر رو بخونید:

http://hogwartz-school.blogfa.com/

 

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت توسط بومرنگ| |

پر کن پیاله را,کاین آب آتشین

دیری ست ره به حال خرابم نمی برد...

                ***

این جامها که از پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش...

گرداب می رباید و آبم نمی برد...

              ***

من با سمند سر کش و جادوئی شراب,

تا بیکران عالم  پندار رفته ام...

تا دشت اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها...

دیگر شراب هم,

حز تا کنار بستر خوابم نمی برد...

            ***

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من...

آنجا ببر مرا,که شرابم نمی برد...

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد...

در راه زندگی...

                      با این همه تلاش و تمنا و تشنگی...

                                                                          با این ناله که می کشم از ته دل:آب,آب...

 

                                    دیگر فریب هم,به سرابم نمی برد...

                                            ...پر کن پیاله را...

نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت توسط بومرنگ| |

همه می پرسند:     

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند...

که تو را می برد این گونه,به ژرفای خیال...

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت,مات و مبهوت به آن می نگری...

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند...

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام...

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها...

من به این جمله نمی اندیشم...

                ***

من مناجات درختان را,هنگام سحر,

رقص عطر گل یخ را با باد,

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه,

صحبت چلچله ها را با صبح,

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار,

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل,

همه را می شنوم,می بینم,

من به این جمله نمی اندیشم...

             ***

به تو می اندیشم,

ای سراپا همه خوبی,

تک و تنها به تو می اندیشم...

همه وقت...همه جا...

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم...

تو بدان این را,تو بدان...

 

تو بیا....

             تو بمان با من,تنها تو بمان...

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب...               من فدای تو! به جای همه گلها تو بخند...

                                                       ***

اینک این من که به پای تو در افتادم باز                ریسمانی کن از آن موی دراز...

                                                    تو بگیر...

                                                    تو ببند...

                                                       ***

تو بخواه!   

             پاسخ چلچله ها را تو بگو...

             قصه ی ابر هارا تو بخوان...

             تو بمان با من...تنها تو بمان...

             در دل ساغر هستی تو بجوش...

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست,

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...

     

                                                                                      <<استاد فریدون مشیری>>

 

نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت توسط بومرنگ| |

از کوچه ی زیبای تو امروز گذشتم...

دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم

یک لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم...

                    * * * *

دیدم که ز سر  تا به قدم شوق و امیدم

هر چند گل از خرمن عشق تو نچیدم....

                   * * * *

آن شور جوانی نرود لحظه ای از یاد...

ای راحت جان و دل من,خانه ات آباد...

با یاد رخت این دل افسرده شود شاد...

                  * * * *

هرگز نشود مهر تو ای خوب فراموش...

کی آتش عشق تو شود یکسره خاموش

                  * * * *

هر جا که نشستم سخن از عشق تو گفتم...

با اشک جگر سوز,دل سخت تو سُفتم...

خاک ره این کوچه به خار مژه رُفتم...

                  * * * *

دل می تپد از شوق که امروز کجایی...

شاید که دگر باره از این کوچه بیایی...

نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت توسط بومرنگ| |

 اگه بازم وقت کردی بیا!

خوشحال میشم!!!

نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت توسط بومرنگ| |

وااااااااااااای سلاااااااااااااام!!!۱

انقد زود گذشت که نفهمیدم کی تابستون شروع شد!!!

امیدوارم کناره هم تابستون خوبی رو داشته باشیم...

منم الان دیگه وقتم آزاد تره...بیشتر می تونم بیام.

دودودودودودودوستون دارم...مهتابیا!!!

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت توسط بومرنگ| |


Design By : Night Skin