تبليغاتX
*زیر نور مهتاب*

*زیر نور مهتاب*

وبلاگی برای همه کس و هیچ کس

این روزا آدما،مثل خیارشور کارخونه ای شدن...

همه یه رنگ،یه اندازه،یه شکل

همشونم یه مزه میدن!

و مسلما این وسط،سهم من که خیارشور کارخونه ای دوست ندارم،تنهاییه...

نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت توسط بومرنگ|

نیا باران،زمین جای قشنگی نیست...

چرا نتوانستم پاییز را باور کنم؟!
چرا حالا که زمستان است و سرد؟!

خسته ام....از مردمی که به قولهایشان عمل نمیکنند...
از روزگاری که زندگی ام را بر هم میزند...
از دریاهای متلاطم...

جوشی در خود حس نمیکنم،
نه سکون،و نه عشق...

امروز صبح،خواب آلودگی شهر مرا بی تاب ساخت،
چرا دستهایی نیست که آرامم کند؟

نیا باران،پشیمان می شوی از آمدن....

نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت توسط بومرنگ|

از همین حالا میتوانم بشنوم...
صدای آرامش بخش ناقوس ها را....
ناقوسهای کلیسای قدیمی،که ازدواج مارا اعلام میکند...
صدای آرام پدر پُل،که با لبخند همیشگی اش برای ما دعا میخواند...

چهره ی تک تک آنها از خاطرم میگذرد.....آری....همه
استر،ادوین،ادوارد،استیفان،آرون،ایمان.....
همه و همه....برای ما میخندند.

روزی که دیگر هیچکس تردید نخواهد داشت،زیرا همه میدانند
که زنگها برای "تو" به صدا در می آیند....

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت توسط بومرنگ|

شبی که گذشت، به یک خاطره آبستن است...
به خاطره ای زیبا و محو کننده
حتی دعواهای همیشگی نیز حالم را بد نمیکند.....

میخواهم زندگی کنم،
و...خیلی زود شروع خواهم کرد!
با تو و در کنار تو،
تویی که شاید
تنها کسی بودی که توانستی خاطرات احمقانه ام را پاک کنی...

دستان سردت برایم یادآور خاطراتی ست که هرگز نداشته ام،
اتفاقی که هرگز نیافتاده بود،
و روزهایی که هرگز ندیده بودم...

هوا سرد است اما،

خاطره ی گرم ما،مهر و موم شده،تا ابد در آن کوچه ی بن بست خواهد ماند...



بومرنگ نوشت:بذار سر روی شونه م،گریه سر کن/از اون شب گریه های تلخ هق هق
                             بذار باور کنم یه تکیه گاهم/برای غربت یه مرد عاشق...

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1390ساعت توسط بومرنگ|

میخواهم بخندم،قهقهه ای به وسعت مرگ...

"نه تو میمانی و نه اندوه!
ونه هیچ یک از مردم این آبادی..."

با که حرف میزنی؟؟؟؟

من،مدتهاست که مرده ام....یک شب،خیلی آرام...

به چه می نگری؟

به دختری که مرد؟

میخواهم آرام بگیرم،نه توی گور سیاه خاطره ها،که روی شانه هایت!

اگر بازهم مرگی باشد،میخواهم در آغوش تو اتفاق بیفتد...

حماقت خنده دار نیست؟ نه....شاید مرگ خنده دار تر باشد....

دلتنگی هیچ حد و مرزی ندارد...

از زیر بار دوری ات شانه خالی نمیکنم!

گرچه شانه ای برایم نمانده...دو تکه استخوان که روزی بار غم همه را با خود کشید.

دلم میخواهد به گورستانی تاریک بروم....آنجا که جز صدای زوزه ی باد و خش خش برگهای خشک روی زمین،صدای دیگری نباشد...

و چه زیباست دنیای مردگان!


بومرنگ:میخواهم بروم...به جایی دور..........خیلی دور.............................................................

نوشته شده در جمعه 22 مهر1390ساعت توسط بومرنگ|

شاید تقدیری سیاه است
نشستن و خیره شدن به تاریکی،
با چشمانی اشکبار و دلی گرفته...

بگذار گریه ای سر دهم،
هق هقی آرام...
قول خواهم داد صدایم مزاحم هیچ کس نباشد.

فقط میخواهم،
قدری تنها باشم....
با خودم و این دنیای نا آرام
و این آیا خواسته ی زیادی ست؟

بگذار خیره شوم
به آسمان تیره ام....
آنجایی که فقط مال من است...
من قصر متروکم را دوست دارم
هرچند...
تو به آن میخندی...

می نشینم چشم در راه
کریسمس که بیاید،
شاید این بار...................................


بومرنگ نوشت:دیشب خواب دیدم که نوزادی پسر دنیا آورده ام و باید برایش اسم انتخاب کنم...چقدر جالب بود...هردویمان یک اسم را انتخاب کردیم...وجودم سرشار از عشق به آن بچه بود.

نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت توسط بومرنگ|

گاهی دلم میخواهد از شهر کتاب کنار فرهنگسرا پاستیل بخرم،روی آب راه برم و و درحالی که پاستیل میخورم به بدبختی هایم فکرکنم.
آن وقت مثل همیشه از قیافه ی خودم خنده ام بگیرد و تصمیمم را درمورد پوشیدن رنگ  قرمز وبنفش تند عملی کنم
و منتهای درماندگیم را با شنا کردن در کفشهایم به نمایش بگذارم...

اما نه! شاید فقط خاکشیر و گوجه فرنگی و آلوی جنگلی حالم را بهتر کند...

چه کسی میداند؟؟؟؟ بدون شک اگر تنها یک نشانی از تو پیدا شود دیگر لازم نخواهد بود بهترین دوستم را شاتوت صدا بزنم!

اما  چه کنم که بعضی اوقات به سرم میزند که به تقلید از مجسمه ی چوبی کوچک پشت ویترین مغازه ی لوازم تحریر،ساعتها به یک شکل بایستم!

آنقدرهاهم زجر آور نیست...فقط کافی ست که لبخند بزنم و به صورتی احمقانه به آسمان خیره شوم!

آسمانی که آن مجسمه ی چوبی انعطاف پذیر قادر به دیدنش نیست چون اصلا صورت ندارد!...و در این مورد من از او خوش شانس ترم! چراکه من به چیزی خیره شدم که میبینم و او به چیزی که نمی بیند!
اما یک چیزرا نمیفهمم! تو اینطور احمقانه به چه چیز خیره شدی؟




بومرنگ نوشت:گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ...

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت توسط بومرنگ|

"گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید...
باغ بی برگی،
خنده اش خونی ست اشک آمیز،
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن،
پادشاه فصلها،پاییز..."
                                       
                                                         ***

رسید فصل من،
نمیدانم چرا اینگونه به استقبال پاییز می روم...
بی صبرانه در انتظار خش خش برگهایی هستم که همیشه مرا به تو پیوند می داد،و در انتظار بارانی که با صدای بی نظیرش در گوشم غوغا کند...

"ای قاصد روزهای ابری،ای داروگ
کی میرسد باران...؟"

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت توسط بومرنگ|

میخواهم داستانی بگویم...
از روزگارانی دور!
از روزهایی که من تو در آن خوش زیستیم...
روزهای به قول فروغ :"سالم سرشار!"
آرام باش و بنشین،
هرگاه پلک هایت سنگین شد،دراز بکش...
من تا ابد قصه خواهم گفت زیرا،داستان ما پایان ندارد...
قصه ای که شاید فرهاد در کوه و مجنون در بادیه به دنبالش بود...
قصه ای که در آن شیرین نمی گرید و لیلی آرام است!

قصه ی افول ستاره ی اقبال و طلوع دوباره اش...

کوره راهی برای آینده ای روشن باز شد، و تو از روز نخست این را میدانستی...

نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1390ساعت توسط بومرنگ|

همیشه
یکشنبه ها در می یابم
که زندگی آنقدر ها هم بد نیست...
با نوای زنگ کلیسا،
با صدای دلنشین پدر پل،
با موعظه های شیرینش،
و ذوق و شوق برگزاری فستیوال تابستانی!
و با روح صلح و ارامشی که در فضای کلیسا جریان دارد...

بومرنگ نوشت:
Through him,with him,in him
in the unity of the holly spirit
our glory and honor is yours
almighty father,
FOR EVER AND EVER
Amen
نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت توسط بومرنگ|

در هجوم سیل آسای کلمات،آخرین جرعه ی قهوه ام را فرو می برم...
نه...قصد ندارم این مرحله از زندگی ام را در دستان بی رحم زمان حل کنم و به واقع فراموش...
بلکه حس میکنم دورانی ست که ارزش نوشتن داشته باشد!

نمی دانم تا چه وقت در این مرحله خواهم ماند و آیا این دوران پایان خوشی خواهد داشت یا خیر...تنها میدانم که هنوز زمان تمام شدنش فرا نرسیده...و همین برایم کافیست!

از اینکه گذشته ی موقتی ام را ثبت نکردم خوشحالم...چرا که تنها خوابی آشفته بود،که گذشت...
حقیقتا هم بیش از یک خواب نبود...

نمیدانم این موج،این رودخانه ی امن و آرام مرا به کجا خواهد رساند؟
به مرتعی سبز و ساکت؟ یا جهنمی پر هیاهو،چنانکه قبلا درونش بودم...؟
تلاش میکنم،نگاه میکنم،لبخند میزنم و آرام به حرکت درمی آیم...
شاید این بار،بهشتی آرام و زیبا آنسوی رودخانه ی وحشی در انتظارم باشد...
چه کسی میداند...؟

نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت توسط بومرنگ|

باید متاسف باشم
اما نمیدانم برای چه کسی؟
خودم یا تو؟
جاناتان،دیشب مدارکی از تو به دست من رسید که نظرم را راجع به تو تغییر داد...
آری این نخستین بار نبود که چنین اسنادی را می دیدم...ولی...هر چند کوتاه مدت،بالاخره تاثیرش را میگذارد...
اگر این بار با چشم خودم ندیده بودم محال بود باور کنم!
اما...
چه حرفی برای گفتن دارم؟
هیچ...
زیرا میدانم تو تقصیری نداری...
نمیدانم.
در جریانی افتاده ام که خودش مرا می برد...هیچ کنترلی روی اتفاقات پیش آمده ندارم...
تنها چیزی که میتوانم بخوهم این است
امیدوارم سالها بعد که این نامه را میخوانی مرا به خاطر کاری که کرده ام ببخشی جاناتان...

نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1390ساعت توسط بومرنگ|

زندگی میگذرد،مقدر این است...
جاناتان عزیزم،شاید ندانی این روزهای آخر را با چه فکرهایی میگذرانم...
رفتن....نماندن...ندیدن...
هرکدام از اینها به تنهایی میتواند کوهی را از پا در آورد اما...گفته ام! من تا ابد خواهم دوید...
تا روزی که ذرات وجودم جزئی از تو شود...تا روزی که زندگی ات بدون من بی معنا باشد.
تنها نمیفهمم،تورا چه گریزی از من است...؟

نمیدانم! نمی فهمم! نمی فهمم!

آخر تو از چه چیز میترسی؟؟؟؟ النی که تو در ذهنت ساخته ای مدتهاست که مرده...
کسی که از او میگریزی سه سال پیش با خاک یکسان شد...
چرا به خاطر کارهای او مرا مجازات میکنی؟
من تنها چهره ای شبیه به او دارم...من دیگر هرگز آن الن نیستم...
مرگ یک شب پاییزی،الن قبلی را آرام از درون قصرش با خود به عدم برد...بدون هیچ صدایی!
واکنون نظاره گر من است! نظاره گر النی که یکبار دیگر فرصت یافته تا برای تو بنویسد!

میخواهی بازهم تنهایم بگذاری...؟

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت توسط بومرنگ|

جاناتان عزیز...
امشب،مثل همیشه....عکسهایت را نگاه میکردم...
سرتاسر صورت زیبایت خیس شد! اشکهایم آرام بر صورتت می افتاد...
تو فوق العاده ای...این را میدانم...
عاشق تو هستم،این را نیز میدانم...
اما نمیدانم این عشق در زندگی تو چه جایی دارد؟
امروز بازهم سرک کشیدنت را تجربه کردم....
از تو هیچ جوابی نمیخواهم،برای همین است که این نامه هارا برایت ارسال نمیکنم...
به جای هر تمبر،برروی پاکت بوسه ای میزنم....
اثر لبهایم برروی پاکت،معتبر ترین تمبر است.

آرام میشوم وقتی عکست را روی قلبم میفشرم.
شاید عکسی بی جان،مارا دوباره به هم پیوند دهد...

نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر1390ساعت توسط بومرنگ|

خوشحالم که هنوزهم میتوانم ببینمت!از همان مکان همیشگی...
با اینکه شاید دیگر...تاثیری نداشته باشد...
نمیدانم تو امروز،وقتی مرا دیدی،پیش خودت چه فکر کردی...جه احساسی داشتی؟

جاناتان عزیز،میخواهم رازی را به تو بگویم که شاید پیش از این هرگز نگفته ام،
تو به تنهایی تمام عشق و امید و زندگی ام را در خود داری،
تو کامل هستی و من،در طلب رسیدن به تو تا ابد خواهم دوید...

میدانم شاید،بعضی چیزها محال باشد،
لیک نمیدانم این طغیان چه نیرویی ست که مرا به سمت تو میخواند اما...من تا ابد خواهم دوید...

                                                                                                                      ۹۰/۳/۲۳

بومرنگ نوشت:این اولین باره که راجع به نامه هام با کسی حرفی میزنم...هیچکس از متن نامه های من به حاناتان اطلاعی نداره...به جز مانا که بهترین دوستمه.

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت توسط بومرنگ|

"باز می خندد مهر،
باز می تابد ماه،
بازهم قافله سالار وجود،
سوی صحرای عدم پوید راه..."
                                                   فریدون

"من،پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد،
و دلش را در یک نی لبک چوبی مینوازد،آرام آرام...
پری کوچک شبانگاه با یک بوسه میمیرد،
و سحرگاه با همان بوسه به دنیا خواهد آمد..."
                                                    فروغ

"نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک،
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم میشکند..."
                                                    نیما                                   

همچنان خواهم راند،
نه به آبی ها دل خوهم بست،
نه به دریا پریانی که سر از آب به در می آرند..."
                                                  سهراب


بومرنگ نوشت:در سوگ قالب از دست رفته ام...

نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت توسط بومرنگ|

تولد کوچه ی مهتابیم ۲۸ اردیبهشت بود...

آره...دقیقا دو سال پیش...بی خبر از دنیای غریب مجازی یه وب زدم و بی خبر از اتفاقاتی که در اون وب در انتظارمه توش نوشتم و نوشتم و نوشتم...دوسال میگذره ولی من انگار تو این دو سال چهل ساله شدم...بزرگتر...شایدم احمقتر!

اما حالا حتی وقت نمیکنم یه سر کوچیک بهش بزنم....واقعا چرا؟

نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت توسط بومرنگ|

Do you know that I love you! Have you ever asked me? 
I wanted to tell you thousands time but I every time some thing happened
and stopped me.but I think it's so obvious,every one  knows that 
I think you remember that night near the fire.It was so lovely but I was so
shy…If you say I love you  to me I'll do every thing for you but it should be
from the bottom of your heart 
I remember that night so vividly.you were saying some thing  to me but there
was a very very stupid intruption but I think  I was meant to be because
otherwise It would be like this. I still  remember the song that you were singing  for me. I'm sure  it was for me! 
It was so pretty… 
 but the stupid pride damn it… I hate it! 
It's ruining our life and it wasted 3 years from our life.the 3 year that could be
so romantic. The only feelings that I have is love  and regret,regret for not being 
with you!

(with special thanks to saghar)

نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت توسط بومرنگ|

هر که باشی،
         هر چقدر بد،
                  دوستت دارم...
                            اگر نباشی،
                                    اگر دوستم نداشته باشی،
                                                       اگر زندگیت بدون من معنا شود،
                                                                                   بازهم دوستت دارم ...


باز هم...برای همیشه...درست مثل همه ی این شش سال...
چطور بعد از آن همه طوفان،این آرامش را باور کنم؟!
این را میدانی که من تا آخرین قطره ی دنیا و تا واپسین لحظه ی وجود دوستت خواهم داشت...!

 

فال حافظ گرفتم،توی ادامه مطلب گذاشتم:


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 14 فروردین1390ساعت توسط بومرنگ|

عید بارانی و سرد،
بهاری خزان مانند...

سبزه های خیس و نمور،
صورت زیبایت در آن جنگل دور...

در ژرفای خیال آبی من،
درخشانی زمردین چمن...

صدای دلنشین زنگ،
نرم شدن دلت،آن دل سنگ...

عطر خاک بارانی،
آوای دلنواز چوپانی...

طراوت و تازگی جوانی،
و پرواز در اوج...اوجی آسمانی!
****************************
بومرنگ می نویسد:
روزهایی که آرزویش را داشتم...بالاخره آمد...
دست به عصا،گوش به زنگ و حواس جمع!
ادامه خواهم داد...
نوشته شده در یکشنبه 7 فروردین1390ساعت توسط بومرنگ|

تورا به جای تمام کسانی که نشناخته ام،دوست میدارم...
تورا به جای تمام روزگارانی که نمیزیسته ام،دوست میدارم...
برای خاطر عطر نان گرم،و برفی که آب می شود، و برای خاطر نخستین گناه...
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم...
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیداشته ام،دوست میدارم...


                                             پل الوار(شاعر فرانسوی)

بومرنگ نوشت:
باز کن پنجره هارا که نسیم،
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد...
*********************
فرا رسیدن سال
7033 میترایی آریایی
2570 شاهنشاهی
1409۰ اهورایی
3749 زرتشتی
6761 آشوری
و 1390 خورشیدی فرخنده باد

(ایول به بی معرفتی همه تون!!!)
فقط میتونم بگم متشکرم خدا...

نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت توسط بومرنگ|

امشب...
همه چیز امشب مشخص می شود.
نمیدانم ته کوچه ی دماسنج مانندمان،
چه چیز امشب در انتظارم خواهد بود.
شرط بسته ام...
با دوستی که مطمئن است اما من...
نیستم...نه مطمئن نیستم!!!

دعا می کنم آرزوهایم به جای چوب در آتش امسال نسوزد...
امیدوارم عشقمان در آتش نیفتد...
دعا می کنم...دعا کن...اگر میخواهی
**************************************************************
بومرنگ نوشت:
نتیجه ی سالهای سخت:
 حال،با خاطره ای خوش از تو جدا می شوم...
خداحافظ سال ۸۹
تو برو با تمام خاطرات بدت...
امشب،تمامی تنهایی هایم جبران شد
خداوندا...می خواهم پرواز کنم...!!!!
نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند1389ساعت توسط بومرنگ|

اکنون،
    در هجوم خاطرات تلخ و شیرین،
                            زیر رگبار هزاران حرف گفته و ناگفته،
                                                           درون گردابی از سختی و زجر بی پایان،
از پس نگاه های دزدانه ام،
                             در خلال تنهایی معصومانه ام،
                                                          و در اثنای نگرانی صادقانه ام...
                                    
                                           کنار پنجره ای،
                                 که به اندازه ی یک عشق است،
                                        می نویسم...برای تو...
                             تویی که هرگز حال مرا نخواهی فهمید...

نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389ساعت توسط بومرنگ|

عجیب بود...خیلی عجیب...
در حیاط یک کلیسا نشسته بودم و میگریستم...
آرام بالای سر من آمدی،بدون اینکه بدانم...
صدایم زدی:
الن...چرا گریه میکنی؟
بلند شدم،رو به رویت ایستادم...آرام اشک میریختم...
مرا در آغوش کشیدی: آرام باش عزیزم...
بعد از چند لحظه ناگهان گفتی: الن...چرا نبض قلبت نمیزند؟
گفتم:اتفاقا خیلی هم تند میزند...
گفتی: اما من احساسش نمیکنم...
جدا شدیم...فقط چند لحظه اما...تو رفتی...
حیاط پر از آدم شد...همه شمع روشن میکردند اما...تو نبودی
دویدم...صدیت زدم...اشک ریختم اما..تو دیگر رفته بودی...
عجیب بود...خیلی عجیب تر از هر خواب دیگری...
نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت توسط بومرنگ|

امروز بلایی بر سر کسی آوردم
که روزی
سر خودم آمده بود...

نمیدانم،
حالا به او حق می دهم که آن روز مرا نمی خواست،
همانطور که من امروز،کس دیگری را نمیخواهم...

حق میدهم که آن روز مرا از خود راند،
همانطور که من امروز،کس دیگری را از خودم راندم...

حق می دهم که آن روز مرا فراموش کرد،
همانطور که امروز کس دیگری را فراموش میکنم...


بومرنگ می نویسد:خیلی تنهام...

نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت توسط بومرنگ|

دیروز
بر فراز قله های پر برف ایستاده بودم
خاموش و آرام،
به منظره ی زیبای زمستانی می نگریستم...
و می اندیشیدم:

امروز نمی شود...
امروز نمی توانیم...

همه درباره ی من و تو میگویند:
بومرنگ و فلانی هر دو مثل کوه استوارند!

اما...
هیچ اندیشیده ای؟
که اگر من و تو کوهیم،
هرگز به یکدیگر نخواهیم رسید...؟

از دیروز تا به حال صدها سال گذشته و من هنوز،غرقه ی اندیشه ام...
که چرا میگویند:
کوه به کوه نمی رسد؟؟؟

نوشته شده در جمعه 29 بهمن1389ساعت توسط بومرنگ|

شاعر از كوچه ي مهتاب گذشت

ليك شعري نسرود...

نه كه معشوقه نداشت!

نه كه سرگشته نبود!

سالها بود كه دگر كوچه ي مهتاب

خيابان شده بود
...

بومرنگ نوشت: در سوگ عشق های از دست رفته مان...
روز عشاقی که دیگر نیستند مبارک...
نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت توسط بومرنگ|

داخل همان قصر...
بوی چوب مشام را پر میکند،
سالن دایره ای شکل و بزرگ با کفپوش تیره ی چوبی...
سومین در از سمت چپ...
قژژژ
اتاقی ست کوچک...
با سقفی کوتاه
و تابلوهای متعددی که به دیوار آویزان است،
تابلویی که درست رو به روی در آویخته شده توجه را جلب میکند،
تصویر دخترکی عجیب،
با چشمانی درشت و نافذ...
و موهای بور و بلند
لباس پف دار نقره ای و مشکی،
و چهره ای که در آن،می شد غم کهنه ای را خواند
با لبخندی تلخ و راز آلود...
تصویری بسیار شبیه به من
...

بومرنگ نوشت:قصر من که معرف حضور همه هست دیگه...

نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن1389ساعت توسط بومرنگ|

شب گذشته،
با شادمانی تمام
در کنار او ایستاده بودی،
و آن برق چشمانت...
مرا به ژرفای خیالی سفید برد...
که در آن،
تو در لباسی زیبا،
در کنار همان پسر ایستاده ای...
بیصبرانه منتظر جشن تو هستم...
باورم نمیشد...

مگر تو چقدر برزگ شده ای که حالا،
میخواهی از من جدا شوی...؟

دوستت دارم خواهر عزیزم...
تا همیشه ی وجود خاکی... 


بومرنگ نوشت: خواهرم...عزیز دلم...همه ی زندگیم...حالا انقدر خانوم شده که میخواد ازدواج کنه.
نوشته شده در جمعه 15 بهمن1389ساعت توسط بومرنگ|

صبح روز سه شنبه،۱۲ بهمن ۱۳۸۹

گوش رادیو ی کوچکم را میپیچانم...با صدای خفه ای بیدار می شود شروع به غرولند میکند:
خِر خِر خِر...!

بازهم گوشش را میپیچانم،
فرکانس ۸۸.۱ رادیو جوان:
به لاله ی در خون خفته،
شهید دست از جان شسته...

اخم میکنم و دوباره گوش گرد و ریز رادیو ام را میپیچانم،
فرکانس ۱۰۴.۷ رادیو پیام:
الله الله الله! لا اله الا الله!
ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها...

میدانستم که در فرکانسهای بعدی هم چیز جالبی گیرم نخواهد آمد...ترجیح میدهم این داستان تکراری را دنبال نکنم...رادیو را خاموش کرده و به سمت تلوزیون میروم...

دماغش را فشار میدهم...فشی میکند و روشن میشود...
کانال ۱: هواپیمایی بزرگ! گلهایی که پایین میریزند: دیو چو بیرون رود فرشته درآید...
تق
کانال ۲:جوانکی با پیراهن یقه خرگوشی و شلوار دمپا گشاد و از همه بدتر موهای وزوزی که مثل توپ بزرگی دور سرش را پوشانده ایستاده،از روزنامه کیهان برای خودش کلاهی ساخته و با شادمانی روبه دوربین میخندد.
بر روی روزنامه این عبارت به بزرگی به چشم میخورد: شاه رفت
همزمان خوانده می شود: هوا دلپذیر شد...گل از خاک بر دمید!
تق
کانال ۳: زمین خونی ست و دوربین بالا و پایین میرود! 
سلاح مااا...باشد آآآن...راه تووو... ای شهید...!

با انگشت دماغ گنده ی تلوزیون را فشار داده و آن را خاموش میکنم!

بازهم،مثل همه این سالها،می روم به سمت رادیو تا صدای خِر خِر آن را جایگزین این صداهای گوشخراش کنم...تا کی این روزها ادامه دارد؟؟؟
همیشه گفته ام...آری...برفک بهتر است...!

نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن1389ساعت توسط بومرنگ|


آخرين مطالب
» هزار راز نگفته(یازدهمین راز)
» نیا باران...
» زنگها برای که به صدا در می آیند؟
» توی این کوچه به دنیا اومدیم....
» نمیتوانم دیگر...
» در این دنیا انگار،محال است آرام شدن و آرام ماندن
» هیچ چیز جلوی مرا نمیگیرد............
» خیزید و خز آرید که هنگام خزان است/باد خنک از جانب خوارزم وزان است
» بشنو از نی ...
» میتونم امیدوار باشم!
Design By : Pars Skin