تبليغاتX
*زیر نور مهتاب* - نیا باران...

*زیر نور مهتاب*

وبلاگی برای همه کس و هیچ کس

نیا باران،زمین جای قشنگی نیست...

چرا نتوانستم پاییز را باور کنم؟!
چرا حالا که زمستان است و سرد؟!

خسته ام....از مردمی که به قولهایشان عمل نمیکنند...
از روزگاری که زندگی ام را بر هم میزند...
از دریاهای متلاطم...

جوشی در خود حس نمیکنم،
نه سکون،و نه عشق...

امروز صبح،خواب آلودگی شهر مرا بی تاب ساخت،
چرا دستهایی نیست که آرامم کند؟

نیا باران،پشیمان می شوی از آمدن....

نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت توسط بومرنگ|


آخرين مطالب
» هزار راز نگفته(یازدهمین راز)
» نیا باران...
» زنگها برای که به صدا در می آیند؟
» توی این کوچه به دنیا اومدیم....
» نمیتوانم دیگر...
» در این دنیا انگار،محال است آرام شدن و آرام ماندن
» هیچ چیز جلوی مرا نمیگیرد............
» خیزید و خز آرید که هنگام خزان است/باد خنک از جانب خوارزم وزان است
» بشنو از نی ...
» میتونم امیدوار باشم!
Design By : Pars Skin