به لطافت باران...به سرسبزی بهار
باران...سخن از یک حس لطیف...
ای کاش تمام دنیا زیر آب میرفت،تا وقتی من و تو از اعماق آسمان و کهکشانها بدان می نگریستیم،تمامآ آبی بود...
هرگز سخن آسمان را شنیده ای؟
باران...جریان یک زندگی تازه...پایان تنهایی را...زمزمه میکند...
من و تو،آزاد و رها...به پروازمان ادامه خواهیم داد...
پ.ن:بارون بهار که این روزا تو تهران غوغا کرده...
شاید این جور وقتا دلم بخواد از قلعه ی مترکم بیرون بیام و یه سری به دهکده ی کناری بزنم...اما زود خسته میشم و برمیگردم به قلعه ام...گاهی از پنجره ی برج قلعه،در دهکده ی روبه رو،دخترکی را میبینم که از پنجره ی کوچک اتاقش با کنجکاوی،قصر فراموش شده ی مرا می نگرد...می توانم حسش را درک کنم...انگار او را میشناسم...آری...او "بهارنارنج" است...بالاخره روزی او را به قلعه ام دعوت خواهم کرد...
امروز یه اتفاق خیلی مهم افتاد...خیلی مهم.
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،