نامه های بی جواب الینور به جاناتان(چهارمین نامه)

باید متاسف باشم
اما نمیدانم برای چه کسی؟
خودم یا تو؟
جاناتان،دیشب مدارکی از تو به دست من رسید که نظرم را راجع به تو تغییر داد...
آری این نخستین بار نبود که چنین اسنادی را می دیدم...ولی...هر چند کوتاه مدت،بالاخره تاثیرش را میگذارد...
اگر این بار با چشم خودم ندیده بودم محال بود باور کنم!
اما...
چه حرفی برای گفتن دارم؟
هیچ...
زیرا میدانم تو تقصیری نداری...
نمیدانم.
در جریانی افتاده ام که خودش مرا می برد...هیچ کنترلی روی اتفاقات پیش آمده ندارم...
تنها چیزی که میتوانم بخوهم این است
امیدوارم سالها بعد که این نامه را میخوانی مرا به خاطر کاری که کرده ام ببخشی جاناتان...

نامه های بی جواب الینور به جاناتان(سومین نامه)

زندگی میگذرد،مقدر این است...
جاناتان عزیزم،شاید ندانی این روزهای آخر را با چه فکرهایی میگذرانم...
رفتن....نماندن...ندیدن...
هرکدام از اینها به تنهایی میتواند کوهی را از پا در آورد اما...گفته ام! من تا ابد خواهم دوید...
تا روزی که ذرات وجودم جزئی از تو شود...تا روزی که زندگی ات بدون من بی معنا باشد.
تنها نمیفهمم،تورا چه گریزی از من است...؟

نمیدانم! نمی فهمم! نمی فهمم!

آخر تو از چه چیز میترسی؟؟؟؟ النی که تو در ذهنت ساخته ای مدتهاست که مرده...
کسی که از او میگریزی سه سال پیش با خاک یکسان شد...
چرا به خاطر کارهای او مرا مجازات میکنی؟
من تنها چهره ای شبیه به او دارم...من دیگر هرگز آن الن نیستم...
مرگ یک شب پاییزی،الن قبلی را آرام از درون قصرش با خود به عدم برد...بدون هیچ صدایی!
واکنون نظاره گر من است! نظاره گر النی که یکبار دیگر فرصت یافته تا برای تو بنویسد!

میخواهی بازهم تنهایم بگذاری...؟

نامه های بی جواب الینور به جاناتان(دومین نامه)

جاناتان عزیز...
امشب،مثل همیشه....عکسهایت را نگاه میکردم...
سرتاسر صورت زیبایت خیس شد! اشکهایم آرام بر صورتت می افتاد...
تو فوق العاده ای...این را میدانم...
عاشق تو هستم،این را نیز میدانم...
اما نمیدانم این عشق در زندگی تو چه جایی دارد؟
امروز بازهم سرک کشیدنت را تجربه کردم....
از تو هیچ جوابی نمیخواهم،برای همین است که این نامه هارا برایت ارسال نمیکنم...
به جای هر تمبر،برروی پاکت بوسه ای میزنم....
اثر لبهایم برروی پاکت،معتبر ترین تمبر است.

آرام میشوم وقتی عکست را روی قلبم میفشرم.
شاید عکسی بی جان،مارا دوباره به هم پیوند دهد...