فقط و فقط اگه حوصله داری بخون و اگه خوندی نظر بده:
خیلی وقت بود که همه چیز بهم ریخته بود...
...همش به خاطر اینکه اون نمیدونست دو تا چهل دقیقه چقدر میشه...
فکر میکرد...خیلی زیاد...
حرف نمی زد...می ترسید یکی ازش بپرسه: تو میدونی دو تا چهل دقیقه چقدر میشه؟
و اون وقت اون گیر می افتاد...به خاطر همینم بود که حرف نمی زد...
دو تا چهل دقیقه...بار ها حساب کرده بود...بارها وبارها
اما به هیچ جوابی نمی رسید...
تا اینکه یک شب،
خیلی خیلی اتفاقی،
جلوی در یه مغازه بسته داشت پرواز می کرد...
نمیدونست چه اتفاقی می افته...داشت پرواز می کرد که یهو،
همه چیز بر عکس شد...زمین جاشو داد به آسمون...و آسمون اومد جای زمین نشست جلوی مغازه!همه چیز عوض شد
حالا اون داشت فکر میکرد اگه همه ی آدما هم برعکس بشن چقدر همه چیز بامزه میشه...همه چیز تکون خورد و اون رو انداخت!
اون افتاد...افتاد روی یه زمین شطرنج که کاملا برعکس شده بود...خوشش اومد و بازی کرد...
بازی رو برد...رفت...یه در بسته اونجا بود...
روی در نوشته بود: دوتا چهل دقیقه چقدر میشه؟
ناامید شد...اون دیگه نمیتونست ادامه بده...چون اینو نمیدونست که دو تا چهل دقیقه چقدر میشه!
معمای بزرگی بود...همه ی عمر اونو به خودش مشغول کرده بود...
کی میدونه دو تا چهل دقیقه چقدر میشه؟
اینو میدونست که خیلی خیلی زیاده...چون بارها فکر کرده بود که توی یک دونه از اون دوتا چهل دقیقه چه اتفاقایی میتونه بیفته!
مثلا میتونه جای زمین با آسمون عوض بشه،
یه نفر بمیره،
یه بچه به دنیا بیاد،
یا یه نفر از جایی به جای دیگه بره،
یا دل کسی رو بشکنه،
یا مثلا میشه جون پیرزن طبقه ی دوم که همیشه موقع بازی دعواش می کرد،رو نجات داد
و خیلی کارای دیگه!
از نظر اون این ثابت شده بود که چهل دقیقه چقدر طولانیه!
حالا فرض کن،این چهل دقیقه که میشه توش اینهمه اتفاق بیفته،بشه دو تا!
خدایا چرا این چهل دقیقه ی بچگی تموم نمی شد؟!
روزها می گذشت...این معما حل نمی شد...اون هرروز جلوی اون مغازه ی همیشه بسته پرواز میکرد...
شطرنج بازی میکرد اما به در بسته می رسید.
با جغد خواب آلوده حرف زد...جغد گفت که اون تا وقتی بچه بمونه نمیتونه بفهمه که جوابش چیه!
بهش گفت چهل دقیقه ی کودکی اون تموم شده و اون باید بزرگ بشه...و بعد...ظرف یک چشم بهم زدن بزرگش کرد...
حالا شروع چهل دقیقه ی دوم بود...چشمانش را بست و باز کرد...عقربه های ساعت خیلی زود می دوید...تند و تند...انگار حواسش نبود که باید مثل همیشه آرام و کسل کننده حرکت کند! مثل چهل دقیقه ی کودکی که هر دقیقه اش ساعتها طول می کشید!
نیدانست در این فرصت چه کند...او زود بزرگ شده بود....دنیای بزرگها را نمی شناخت!
حرفهای نا مفهوم از هر کجا به گوشش می خورد! معنیشان را نمیفهمید!
بارها دلش شکسته شد چون باور نداشت بزرگ شده!چهل دقیقه رو به پایان بود و او،هنوز کاری نکرده بود که جوابش را بیابد...در دنیای عجیب بزرگترها،هیچ چیز باب میلش نبود!
همبازی هایش در حیاط بودند اما هنگامی که او سلام کرد هیچ کدامشان او را نشناختند!
می گریست اما بقیه به او میگفتند: آدم بزرگ که گریه نمی کند!!!!!
او در دنیای آدم بزرگها قدرت پرواز نداشت! او حتی نمی توانست شطرنج وارونه بازی کند!
این دیگر چه دنیایی ست که در آن نه آسمان و زمین جابجا می شوند نه شطرنج وارونه دارد،نه دری که رویش معما نوشته باشد؟! اینجا هیچ جذابیتی نداشت که او را شادمان کند!
دیگر خسته شده بود! دیگر نمی خواست بزرگ باشد!
شبی بهاری،به کوچه ی خودش بازگشت...همانجا که تهش یک مغازه ی همیشه بسته وجود داشت.
دم در مغازه ی همیشه بسته نشست،به بالای سرش نگاه کرد...جغد هنوز همانجا بود!
با خوشحالی از او خواست که به کودکی بازش گرداند.
جغد پرسید: جوابت را یافتی؟! گفت دیگر نمی خواهد بداند که دو تا چهل دقیقه چقد می شود! او فقط میخواست کودک شود...!همین!
چهل دقیقه ی بزرگسالی گذشته بود...
ساعت تکانی خورد و هشتاد دقیقه به عقب بازگشت!
جغد گفت: حالا برو! چهل دقیقه ی کودکی ات از نو شروع شد!
دیگر صبح شده بود،سپیده سر زده بود و او،دوباره به چهل دقیقه ی رویایی اش بازگشته بود،مهمتر از همه اینکه حالا دیگر جوابش را میدانست!
دو تا چهل دقیقه می شود هشتاد دقیقه!
حالا می توانست جواب معمای روی در را بدهد!
او نمیدانست،حتی فکرش را هم نمی کرد که در دوتا چهل دقیقه،بتواند اینهمه اتفاق بیفتد!
او بازگشته بود به دنیایی که میشود در آن پرواز کرد،به دنیایی که زمین و آسمان جابجا می شدند و به دنیایی که روی در هایش معما نوشته شده!
حالا با خیال آسوده بازی می کرد،هرگز عجله ای برای زود بزرگ شدن نداشت!
این چهل دقیقه،هرگز تمام نمیشد زیرا او معنی زندگی را فهمیده بود!
*زندگی یعنی : بودن در زمان حال*