سوگ خدا...

دلم تنگ است برای ابرهای بارانی پاییز،
دلم تنگ است برای دویدن در بیکرانه ی جالیز،
دلم تنگ است،برای تو ای دوست،
دل من تنگ است،برای همه چیز!
                  ***
فکر می کنم:
به روزهای داغی که در راهند،
به سالهای سختی که بگذشتند،
                  ***
نمی ایستم،می دوم...
تا شود بازهم
اشک خونی این آسمان تار،تمیز...

                                       

بهانه های خیالی...

آری...گذشت..رفت...
اما زخمهایش بر قلبم مانده...
زخم هایی که با فرا رسیدن شب،سر باز میکنند
با دیدن نامش بر صفحه ی سفید،دلم لرزید اما...
به خودم گفتم که او دیگر مرده...
مرده و دیگر هرگز باز نخواهد گشت...
ندایی از ته دلم فریاد می کرد که نه! او نمرده!
اما من بی تابانه لجبازی می کردم...

 آری...او مرده...

گروه تئاتر یاس،تقدیم میکند: ...فیلم خانوادگی...

صحنه ی آخر...
با شمع روشن،وارد صحنه ی تاریک شدم،چراغها خاموش بود...فریاد زدم: کسی نیست؟!
و شعله را با دست خاموش کردم،رو به جمعیت،مجسمه وار ایستادم...
موزیک متن شروع به نواخته شدن کرد...
۲۰ ثانیه به حالت مجسمه ماندم،حضور بازیگران دیگر را که حس کردم دستم را پایین آوردم...

چشمانم را باز کردم...چراغها روشن شد...
صدای هلهله ی تماشاچیان در گوشم میپیچید...
دو دسته گل به طرفم آمد...یکی را شوهر عمه ام آورد،یکی را دوستم...

صدای "مسعود اسماعیلی" آمد که می گفت:
و بازیگر نقش میترا،دختر خانواده...سرکار خانومِ...
و نامم را به زبان آورد.
قلبم از هیجان از جا کنده شد...رو به جمعیت تعظیم کردم و بلند شدم
صورت خیس عمه ام را دیدم که شادمانه نگاهم میکرد...
مادرم به من خیره شده بود...
برادرم لبخندی از ته دل زده بود...
و خواهرم در اتاق فرمان برایم دست میزد...

دوباره چشمانم را بستم،صدای دست و سوت و هلهله می شنیدم...
عالی بود...خیلی عالی...

۳ سال منتظر این سوت ها و این دست زدن ها بودم...

امشب،۱۹/۵/۸۹...بهترین شب زندگیم بود...

پیام امروز

...پس فردا،یعنی سه شنبه،من اجرا دارم...
نباید استرس داشته باشم،چون خوب میدونم میخوام چیکار کنم...
ولی دارم،
یه بحث هست...
و اون اینه که این اولین باره که روی صحنه میرم،و این کمی ترس برانگیزه...

سخته...خیلی سخت...

هر کی تونست،بیاد،خوشحالم میکنه...مخصوصا سودالیت جون که اگه بیاد عالی میشه...

آدرس رو مینویسم اگه خواستین بیاین بدونین کجاس:

تهران،خیابان ولی عصر،ضلع شمالی پارک ساعی،فرهنگسرای سرو(قبلا اسمش فرهنگسرای بانو بوده و خیلیا هنوز به همون اسم میشناسنش)
ساعت ۷:۳۰ شب،سالن آمفی تئاتر

استادم گفت میتونم کسایی رو که میخوام دعوت کنم...منم هر کدوم از شما رو که بخواین بیاین دعوت میکنم.
فقط،چون خیلیاتون منو تا بحال ندیدین،بهتون بگم که من تو این نمایش نقش "میترا" رو بازی میکنم.و اینکه کسانی که میخوان بیان،بهم بگن که من فامیلیمو بهشون بگم.چون وقتی میاین ازتون می پرسن که مهمان کی هستید و شما باید فامیلی منو بگید.

بابام اجازه داد!

سلام...میدونم بی معرفتی میکنم...
اما حالا دیگه میدونید که چرا...
به خدا از ۴ شنبه ی هفته ی پیش هر روز از ساعت ۱۰ صبح تا ۶ بعد از ظهر سر تمرینم،۳ شنبه ی هفته ی دیگه بازبینی نمایشمونه...یعنی ما اجرا می کنیم،مسئولین بسیار محترم وزارت ارشاد،فرهنگسرای سرو و فرهنگسرای شفق میان میبینن
بعد از ماه رمضون هم میریم فرهنگسرای شفق اجرای عمومی داریم...
ممنون از اینهمه ابراز محبت و دوستی از طرف شما!
همه تون رو دوست دارم!
سرم که خلوت شه یه آپ درست و حسابی میکنم!

شاعر میگه...

هروقت اوضاع مثل الان آروم و قشنگ و دلپذیر میشد،میترسیدم...
میترسیدم که این آرامش،آرامش قبل از طوفان باشه!
همینم باعث میشد خودم طوفان درست کنم و بعدش همه ی تقصیرا رو بندازم گردن آرامش قبلیه!
نشستم با خودم گفتم: "آخه دختر دیوونه! مگه حالیت نیست داری چه بلایی سر زندگیت میاری؟!"
هیچی آقا،خلاصه نشستم و کلاهمو قاضی کردم و با خودم چند کلمه مرد و مردونه صحبت کردم...
                                                              
                                                       ***
نتیجه هم این شد که منی که الان میبینی در خدمت شمام،تمام قید و بندهای الکی و مزخرف رو ریختم تو سطل آشغال اتاقم...اونم برگشت یه با گلو زد و نگاه سرزنش آمیزی به من انداخت و زیر لب چیزی گفت...
بنده خدا سطل آشعاله تازه فهمیده بود من چقدر خودمو اسیر کرده بودم،کلی تعجب کرد...
لحظه اول یه ذره از زمین بلند شدم...آخه زیادی سبک شده بودم!
آزادی...طعم عجیبی داشت...

خلاصه اینکه شاعر میگه:
                                     همه چی آرومه!

******************************************
 راستی،یه خبر واسه دوستانی که در جریان علایق من هستن،
بالاخره تلاشم به نتیجه رسید...من عضو یک گروه تئاتر شدم...
اونایی که منو از نزدیک میشناسن میدونن من چقدر تلاش کردم!
قبل ماه رمضون یه تک اجرا دارم.
اگه بابام بذاره واسه اجرای قبل ماه رمضون میرم،اگرم نذاره که...
شما دعا کنید بذاره!

خدا شفات بده بلاگفا!

ببخشید که از خط اصلی نوشتنم منحرف میشم اما این بلاگفا دیگه شورشو در آورده!

یه روز ف/ی/ل/ت/ر میشه،یه روز از شبکه خارج میشه،یه روز به علت تغییرات بسته میشه،بعدشم که باز میشه بخش نظراتش مشکل پیدا میکنه! اه!

یک پیشنهاد سازنده به مدیر بلاگفا:
درشو تخته کن برو جاش فست فود بزن! این روزا نون تو غذاس! بلاگفا کیلو چنده!؟