صحنه ی آخر...
با شمع روشن،وارد صحنه ی تاریک شدم،چراغها خاموش بود...فریاد زدم: کسی نیست؟!
و شعله را با دست خاموش کردم،رو به جمعیت،مجسمه وار ایستادم...
موزیک متن شروع به نواخته شدن کرد...
۲۰ ثانیه به حالت مجسمه ماندم،حضور بازیگران دیگر را که حس کردم دستم را پایین آوردم...
چشمانم را باز کردم...چراغها روشن شد...
صدای هلهله ی تماشاچیان در گوشم میپیچید...
دو دسته گل به طرفم آمد...یکی را شوهر عمه ام آورد،یکی را دوستم...
صدای "مسعود اسماعیلی" آمد که می گفت:
و بازیگر نقش میترا،دختر خانواده...سرکار خانومِ...
و نامم را به زبان آورد.
قلبم از هیجان از جا کنده شد...رو به جمعیت تعظیم کردم و بلند شدم
صورت خیس عمه ام را دیدم که شادمانه نگاهم میکرد...
مادرم به من خیره شده بود...
برادرم لبخندی از ته دل زده بود...
و خواهرم در اتاق فرمان برایم دست میزد...
دوباره چشمانم را بستم،صدای دست و سوت و هلهله می شنیدم...
عالی بود...خیلی عالی...
۳ سال منتظر این سوت ها و این دست زدن ها بودم...
امشب،۱۹/۵/۸۹...بهترین شب زندگیم بود...