می خواهم به خانه ام بازگردم...
زوزه ی باد...
قار قار کلاغ...
هوهوی جغد...
همه و همه در شبی تیره و بارانی...
درختانی که مدتهاست جوانه زدن را از یاد برده اند...
زندگی در یک قصر متروکه...
در پاییزی بی پایان...
جایی که کسی نباشد تا اذیتت کند...
زندگی با ارواح و سایه هایی که سالهاست مرده اند...
میز های غبار آلود،
شمعدانی های عتیقه،
چهلچراغ های تار عنکبوت بسته...
درهای بزرگ سنگین از چوب بلوط،
سالنهای فراموش شده،
اتاقهایی ساکت،پشت درهایی که زمان طولانی ست قفل اند...
این زندگی ایست که از کودکی آرزویش را داشتم...
من این ها را دوست دارم هرچند بوی مرگ می دهند...
هیچگاه به کسی نگفتم...اما...این زندگی ایست که از کودکی آرزویش را داشتم...
***
حال میخواهم به همان قصر بازگردم...به همان زندگی متروک و غبار گرفته...
میگویند هیچ کجا مانند خانه ی آدم نمی شود...درست است...من قصرم را میخواهم...
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،