می خواهم به خانه ام بازگردم...

امروز هوس کردم یکی از آپهای قدیمیمو بذارم...آپی که شاید کسانی که اونو یادشون میاد زیاد نباشن:

زوزه ی باد...
قار قار کلاغ...
هوهوی جغد...
همه و همه در شبی تیره و بارانی...
درختانی که مدتهاست جوانه زدن را از یاد برده اند...
زندگی در یک قصر متروکه...  
در پاییزی بی پایان...

جایی که کسی نباشد تا اذیتت کند...
زندگی با ارواح و سایه هایی که سالهاست مرده اند...
میز های غبار آلود،
شمعدانی های عتیقه،
چهلچراغ های تار عنکبوت بسته...
درهای بزرگ سنگین از چوب بلوط،
سالنهای فراموش شده،
اتاقهایی ساکت،پشت درهایی که زمان طولانی ست قفل اند...

این زندگی ایست که از کودکی آرزویش را داشتم...

من این ها را دوست دارم هرچند بوی مرگ می دهند...
هیچگاه به کسی نگفتم...اما...این زندگی ایست که از کودکی آرزویش را داشتم...
                                             
                                                        ***
حال میخواهم به همان قصر بازگردم...به همان زندگی متروک و غبار گرفته...
میگویند هیچ کجا مانند خانه ی آدم نمی شود...درست است...من قصرم را میخواهم...

یاس ها می آیند...

پیرو قولی که داده بودم:

تراکت تبلیغاتی نمایش فیلم خانوادگی و لوگوی گروه یاس را در ادامه مطلب مشاهده کنید

آدرس سایت گروه هنری یاس: www.yaas-art.ir

اطلاعات مربوط به تهیه ی بلیط و توضیحات لازم در تراکت نوشته شده

نمایش فیلم خانوادگی،پنجشنبه و جمعه هر هفته ساعت ۳۰/۱۹ در فرهنگ سرای شفق اجرا می‌شود.

علاقه مندان جهت تماشای این نمایش می‌توانند به:
فرهنگ سرای شفق،واقع در خیابان سیدجمال الدین اسدآبادی(یوسف آباد) ، خیابان ۲۱، مراجعه کنند
و یا با شماره تلفن های ۰۹۳۵۸۴۳۸۲۷۲ و ۲۰-۸۸۵۵۴۰۱۵ تماس بگیرند.

ادامه نوشته

سخنی چند با بعضی ها!

تعداد نظرا واقعا افول کرده و این نشان دهنده ی دوستانیه که فقط اسم خودشونو گذاشتن دوست.

لیست زیر برای دوستان عزیزیه که همیشه بامن هستن به همراه حرفایی که فکر کنم به دردشون میخوره(هر کسی رو به رنگی مینویسم که به نظرم شخصیتش اون رنگیه):

مریم عزیزم: فقط صبر و مرور خاطرات گذشته ست که میتونه آرومت کنه...

داداش امید جونم:خستگی و یکنواختی برای همه هست.امیدورام راهتو پیدا کنی

دوست عزیزم آریا: روزها از پی هم میگذرد...می گن قدر جوونی رو بدونین...خودم هنوز خیلی جوونم،اما نمیدونم چرا یهو حسّم گفت بهت این نصیحت دوستانه رو بگم...

یه آشنا: که هیچ وقت نفهمیدم کدوم آشناست...اما انقد با معرفته که همیشه میاد و سر میزنه...

دوروتی(نهال،شجیره...): صد بار بهت گفتم و بازم میگم،از این نمد کلاهی برای تو در نمیاد! برو پی زندگیت...عمرتو مثل من حروم نکن...

مانا(دوستی که میدونم یه روز اینجا رو میخونه): دوستت دارم برای همیشه.میدونم که یه عذر خواهی بهت بدهکارم...منو ببخش.تو همیشه برام بهترین بودی و هستی...

داداش فرشید: درسته دعوامون شده اما ما دوستای قدیمی ایم...به احترام حرف پژمان و مانا و به احترام "۱۱ سال خواهر و برادر بودن" من کوتاه میام و میگم بابت اینکه ازت اجازه نگرفتم ببخشید.(به شرطی که تو هم اشتباهتو قبول کنی و همه چی تموم شه)

شاید،و شایدم نه

حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما 
                                           بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم...

نکند امسال...پاییزم از راه نرسد...؟

بارون بارونه،زمینا تر میشه...

دلم برای باران تنگ است...
بارون پاییز...
غم آسمون...
اشک خدا...

گویی خدا پاییز را برای من آفریده...
روزها را میگذرانم،پشت هم...
تا به پاییز برسم...

پاییز هر سال،
در یک روز خاص،
زندگی را روی کاغذی سفید مینویسم...
تا سندی باشد از آنچه باید بشود...

دلم هوای تو را دارد،کی می رسد باران؟
زندگی از دست رفته ام،بگو کی می شود آسان؟