هجوم

خاطرات مزخرفی که نیمخواهم یادشان بیفتم،

روزهای سیاهی که هجوم آورده اند...

خسته شده ام خدایا!




پ.ن: جایی برایت نیست جاناتان،برای همیشه برو!
        پیروز عزیز،شاید در این وهله،خداحافظی بهترین راه باشد...

کور نباشیم!

به عقب که نگاه میکنم،

هزار و یک نشانه ی آشکار می بینم که نشان از اتفاقی دارند،

اتفاقی که تا کنون با اینهمه نشانه،موفق به فهمش نشده بودم

گاهی،حواست نیست،

آدمهای دورت را نمی بینی درحالی که آنها سالهاست تورا می بینند،

توجه نمیکنی درحالی که سالهاست به تو توجه میکنند

و ناگاه،می بینیشان!

و میفهمی سالها زیر نظر بودی،قلبت از اینهمه توجه درک نشده میلرزد،

تازه میفهمی او که با صبوری سکوت کرد،و فقط سکوت کرد

عاشق تر از همه بود!





پ.ن: بعد از سه سال.

روزای روشن،خداحافظ...

جای مهتاب،

به تاریکی شبها،

تو بتاب...

من فدای تو!

به جای همه گلها تو بخند....




پ.ن: تقریبا نود درصد لینکهایی که توی وبمه یا بسته شده،یا دیگه آپ نمیشه...واقعا دردناکه بسته شدن وبلاگ کسایی که یه روزی بهترین دوستام بودن...چه دنیای بدیه خدایا