مقایسه ی عادلانه

وقتي يک دختر حرفي نميزند

 

 

 

ميليونها فکر در سرش مي گذرد
 


 

وقتي يک دختربحث نميکند

 

 

 

عميقا مشغول فکر کردن است
 


 

وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند

 

 

 

يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود
 


 

وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم

 

 

 

يعني اصلا حال خوبي ندارد
 


 

وقتي يک دختر به تو خيره مي شود

 

 

 

شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي
 


 

وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد

 

 

 

آرزو ميکند براي هميشه مال او باشي
 


 

وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند

 

 

 

توجه تو را طلب مي کند
 


 

وقتي يک دختر هر روز براي تو[اس ام اس ]مي فرستد

 

 

 

يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي
 


 

وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم

 

 

 

يعني واقعا دوستت دارد
 


 

وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونميتواند زندگي کند

 

 

 

يعني تصميم گرفته که تو تمام اينده اش باشي
 


 

وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده

 

 

 

هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست

وقتي يک  پسر حرفي نمي زند     

حرفي براي گفتن ندارد
 


   

 

 

 

 

وقتي يک پسر بحث نميکند

حال وحوصله بحث کردن ندارد
 


 

 

 

 

 

وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه کند

يعني  واقعا گيج شده است


 

 

 

 

 

 

وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم 

 يعني واقعا حالش خوبه  

 

 



 

  

 

وقتي يک پسر به تو خيره مي شود

دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني


 

 

 

 

 

وقتي يک پسر سرش را روي پات مي ذاره

آرزو مي کند براي هميشه مال او باشی


 

 

 

 

 


 

 

وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند

او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند


 

 

 


 

 

وقتي يک پسر هرروز براي تو[اس ا م اس ]ميفرستد

بدون که send to all کرده


 

 

 

  

 

 وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم

دفعه اولش نيست[آخرش هم نخواهد بود]



 

 

 

 

 

وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند

 

 

 

 

تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه
[مترجم: دنبال يکي ديگه  نره البته شايد........] 

 

منب این مطلب وبلاگ دوست عزیزم نهال: همه چیز و هیچ چیز

امروز،برای همیشه در خاطرم خواهد ماند...

امروز،
جمعه،۲۶/۶/۸۹
حسام رفت...
برادر و دوست خوبم
دیشب که فهمیدم امروز قرار است برود،ته دلم خالی شد...
به فکر فرو رفتم...
بغضی گلویم را فشرد...
آخر مگر می شود حسام برود؟؟؟؟
همین حالا هم،دلم برایش تنگ شده...
مادرم گفت او دیگر از خانواده جدا شد و دنبال زندگیش رفت...راست هم می گفت...
یعنی باید باور کنم که حسام بزرگ شده؟؟؟؟
یعنی باید باور کنم ۶ سال تمام فقط باید آخر هفته ها او را ببینم؟؟؟؟
به عکس کودکیش نگاه میکنم و می اندیشم...
یعنی این کودک که در عکس پیداست،حسامی ست که امروز به دانشگاه می رود؟؟؟
همه چیز عجیب بود...بزرگ شدنش،جدا شدنش،رفتنش...

برای همین است که می گویم:
امروز،برای همیشه در خاطرم خواهد ماند...

تا بحال به فکرت رسیده که...

از آنجا می نگری و می پنداری که من نیستم...ونمیدانی که من،هنوزپشت آن تکه ی چوب،در انتظار توام...

گمان برده ای که فراموشت کرده ام و نمیدانی که من و تو را تنها یک تخته از هم جدا کرده است...

آن تکه چوب،مرا از همه چیز جدا کرده...

از تو...
        از خاطراتم...
                        از خودم...

تو همچنان می نگری و می پنداری پشت آن کسی نیست اما...
این منم که هنوز پشت آن تکه ی چوب،با چشمان خیس در انتظار توام...

نه دلبسته ی بازگشتت،که دلشکسته ی خاطراتت شده ام...

کنکور،نان و دیگر هیچ...

بعد از اون همه  زحمت،
۱ سال بی خوابی،
۱۲ ماه قرنطینه،
۴۸ هفته استرس،
۳۶۵ روز تلاش،

آخرش با رتبه ی ۶۰۰ تجربی میفرستنت دندون پزشکی قزوین!!!
الان تو سایت دیدم که قزوین قبول شده.
خداوکیلی،نه خاطر اینکه داداشمه،اما حقش خیلی بیشتر از اینا بود!
بدترین رتبه ای که مشاورا و اینکاره ها براش پیش بینی کرده بودن ۳۰۰ بود...اما ماشالله انقدر سوالات کنکور استاندارد بود شد ۶۰۰.

بازم خدارو شکر...ایشالله موفق باشه...الانم مسافرته،دلم براش تنگ شده!
خدایا...مرسی که ازم جداش نکردی...اگه می رفت یه شهر دیگه من بی اون می مردم!
براش دعا کنید.

خاطرات جا مانده در ذهن زمان

امروز من پر از خاطره هاست...

و این خاطرات مرا تبدیل به انسانی متروک کرده...

ساکت،مثل مهتاب
جاری،مثل جویبار
گریان،مثل کودک
آرام،مثل یک خواب...

آبی،مثل آسمان،
شیرین،مثل رویت،
آزاد،مثل گنجشک
نم نم،مثل باران...

                                                              

باور نمی کنم...

و آن اتفاق افتاد...
بالاخره،و به همان خوبی ای که تصور کرده بودم...
زیبا بود...و غافلگیر کننده...
عالی بود....و روح افزا...

"پرسیدم ای گل،راهت به کجاست؟
 گفت،آنسوی درختان صنوبر،تو هم می آیی؟
 پاسخ دادم آری...برویم..."

 

پ.ن:خیلی خوشحالم...

**********************************************************
۸/۶/۸۹
زیبا تر از این را نمی شد تصور کرد...عالی بود...خیلی عالی...
امشب باز هم،عطر حضورت در اتاقم پیچید...بوته ها گل دادند...و این اولین قدم است...
خودت برگشتی...با اختیار خودت و با انتخاب خودت...
و این است معجزه ی صاد

پاسخ به سوال:

دوست عزیزی به نام مهدی برای من یه سری سوال نوشته  بود تو کامنت پست قبلی...
حالا من اینجا جواب میدم.اما بقیه همون پست پایینی رو بخونن:

ادامه نوشته