نمیتوانم دیگر...

میخواهم بخندم،قهقهه ای به وسعت مرگ...

"نه تو میمانی و نه اندوه!
ونه هیچ یک از مردم این آبادی..."

با که حرف میزنی؟؟؟؟

من،مدتهاست که مرده ام....یک شب،خیلی آرام...

به چه می نگری؟

به دختری که مرد؟

میخواهم آرام بگیرم،نه توی گور سیاه خاطره ها،که روی شانه هایت!

اگر بازهم مرگی باشد،میخواهم در آغوش تو اتفاق بیفتد...

حماقت خنده دار نیست؟ نه....شاید مرگ خنده دار تر باشد....

دلتنگی هیچ حد و مرزی ندارد...

از زیر بار دوری ات شانه خالی نمیکنم!

گرچه شانه ای برایم نمانده...دو تکه استخوان که روزی بار غم همه را با خود کشید.

دلم میخواهد به گورستانی تاریک بروم....آنجا که جز صدای زوزه ی باد و خش خش برگهای خشک روی زمین،صدای دیگری نباشد...

و چه زیباست دنیای مردگان!


بومرنگ:میخواهم بروم...به جایی دور..........خیلی دور.............................................................

در این دنیا انگار،محال است آرام شدن و آرام ماندن

شاید تقدیری سیاه است
نشستن و خیره شدن به تاریکی،
با چشمانی اشکبار و دلی گرفته...

بگذار گریه ای سر دهم،
هق هقی آرام...
قول خواهم داد صدایم مزاحم هیچ کس نباشد.

فقط میخواهم،
قدری تنها باشم....
با خودم و این دنیای نا آرام
و این آیا خواسته ی زیادی ست؟

بگذار خیره شوم
به آسمان تیره ام....
آنجایی که فقط مال من است...
من قصر متروکم را دوست دارم
هرچند...
تو به آن میخندی...

می نشینم چشم در راه
کریسمس که بیاید،
شاید این بار...................................


بومرنگ نوشت:دیشب خواب دیدم که نوزادی پسر دنیا آورده ام و باید برایش اسم انتخاب کنم...چقدر جالب بود...هردویمان یک اسم را انتخاب کردیم...وجودم سرشار از عشق به آن بچه بود.

هیچ چیز جلوی مرا نمیگیرد............

گاهی دلم میخواهد از شهر کتاب کنار فرهنگسرا پاستیل بخرم،روی آب راه برم و و درحالی که پاستیل میخورم به بدبختی هایم فکرکنم.
آن وقت مثل همیشه از قیافه ی خودم خنده ام بگیرد و تصمیمم را درمورد پوشیدن رنگ  قرمز وبنفش تند عملی کنم
و منتهای درماندگیم را با شنا کردن در کفشهایم به نمایش بگذارم...

اما نه! شاید فقط خاکشیر و گوجه فرنگی و آلوی جنگلی حالم را بهتر کند...

چه کسی میداند؟؟؟؟ بدون شک اگر تنها یک نشانی از تو پیدا شود دیگر لازم نخواهد بود بهترین دوستم را شاتوت صدا بزنم!

اما  چه کنم که بعضی اوقات به سرم میزند که به تقلید از مجسمه ی چوبی کوچک پشت ویترین مغازه ی لوازم تحریر،ساعتها به یک شکل بایستم!

آنقدرهاهم زجر آور نیست...فقط کافی ست که لبخند بزنم و به صورتی احمقانه به آسمان خیره شوم!

آسمانی که آن مجسمه ی چوبی انعطاف پذیر قادر به دیدنش نیست چون اصلا صورت ندارد!...و در این مورد من از او خوش شانس ترم! چراکه من به چیزی خیره شدم که میبینم و او به چیزی که نمی بیند!
اما یک چیزرا نمیفهمم! تو اینطور احمقانه به چه چیز خیره شدی؟




بومرنگ نوشت:گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ...