نمیتوانم دیگر...
"نه تو میمانی و نه اندوه!
ونه هیچ یک از مردم این آبادی..."
با که حرف میزنی؟؟؟؟
من،مدتهاست که مرده ام....یک شب،خیلی آرام...
به چه می نگری؟
به دختری که مرد؟
میخواهم آرام بگیرم،نه توی گور سیاه خاطره ها،که روی شانه هایت!
اگر بازهم مرگی باشد،میخواهم در آغوش تو اتفاق بیفتد...
حماقت خنده دار نیست؟ نه....شاید مرگ خنده دار تر باشد....
دلتنگی هیچ حد و مرزی ندارد...
از زیر بار دوری ات شانه خالی نمیکنم!
گرچه شانه ای برایم نمانده...دو تکه استخوان که روزی بار غم همه را با خود کشید.
دلم میخواهد به گورستانی تاریک بروم....آنجا که جز صدای زوزه ی باد و خش خش برگهای خشک روی زمین،صدای دیگری نباشد...
و چه زیباست دنیای مردگان!
بومرنگ:میخواهم بروم...به جایی دور..........خیلی دور.............................................................
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،