شکست...
هیچ نپرس
چیزی نیست...
مدتهاست که به شکست عادت کرده ام...
فقط...
مرا به حال خودم بگذار...
تنهای تنها...
مگر تا به حال غیر از این بوده؟؟؟؟
"به سراغ من اگر می آیی
نرم و آهسته بیا
مبادا که ترک بردارد،
چینی نازک تنهایی من"
همه چیز با هم جفت و جور شد
همه ی افکار منفی به یکباره پریدند
همه کائنات دست به دست هم دادند
تا...
درست در آخرین ساعات،اتفاقــی بیفتد...
همه چیز پشت هم پیش آمد تا...۲۰ آبان برای هردویمان ماندگار شود...
آن روز درست یکماه از تولد تو گذشته و یکماه به تولد من مانده بود!
امیدوارم سرنوشت مشترک خوبی داشته باشیم...
بومرنگ نوشت:
خواهشی دارم از همه ی دوستان که اعیاد مذهبی مسلمانان رو به من تبریک نگن...
میدونم این از بزرگواری و لطفتونه،اما من مسلمان نیستم.
۷۳۰ روز:
۷۳۰ روز پیش،
در شهر کاشان،
دو دختر
برای اولین بار
یکدیگر را شناختند.
از آن روز دوست شدند.
باهم خوش بودند،
در شادی هم خندیدند،
در غهمای یکدیگر گریستند...
گذشت روزهای سرد و گرم و شاد و غمناک...
این دو پشت هم بودند....همیشه...
امروز هم
که من اینجا هستم
و او جای دیگر،
از یاد نبرده ایم
که امروز،
سالروز پیدا کردن نیمه ی دیگرمان است...
۱۴ آبان،روز تولد یکی شدن ماست...
هر کجا که هستی،هر کجا که باشی...دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم...
آخرین روز:
خاطرات آخرین روز نمایش را خواهم نوشت:
امروز،آخرین روز بود...جمعه ۱۴ آبان سال ۱۳۸۹،روز آخر دیدار ما بود...
نمیدانم دیگر کی آن سالن را میبینم...نمیدانم دیگر کی دیالوگهای میترا را دوباره تکرار خواهم کرد...نمیدانم کی بازهم دوستان عزیزی را می بینم که ماه ها،روز و شب با آنها زندگی کردم...
اما یک چیز را خوب میدانم...اینکه
دلم برایت تنگ می شود میترا...
من ۴ ماه تمام میترا بودم...نه بومرنگ...او را پروراندم...با او کنار آمدم و در انتها به نمایشش گذاشتم...
دلم برایت تنگ می شود سوده ازقندی
دلم برایت تنگ می شود منصور نصیـری
دلم برایت تنگ می شود پانته آ دیر مکانی
دلم برایت تنگ می شود مسعود اسماعیلی
دلم برای همه تان تنگ می شود...
امشب برای همه ی ما شب خوبی بود...
شب آخرین اجرای گروه یاس...اختتامیه واقعا شکوهمند و عالی بود...
و در آخر...سخنی با میترا:
من سعی کردم مدتی "تو" باشم...
تا ابد،به شخصیت تو و نقش تو مدیونم میترا...
بومرنگ نوشت:احتمالا کار بعدی رو قبول کنم.یه کار مذهبیه به نام عشق،عاشورا...برای محرمه.
لینک خبر در سایت هنرمندان و عکسی از این فیلم
عکسهایی از استاد هنرمندم در ادامه مطلب:
۱-کی نفهمید؟ خواجه حافظ(!):
این روزا همه فهمیدن ذهنم مشغوله،همین دیشب بعد اجرا،عماد(سمت:وظیفه ی خطیر و حساس تنظیم نور و صدا) ساعت منو برداشته بود و دستش کرده بود،(همون ساعتی که به جونم بسته اس)موقعی که دیدمش اصلا حالیم نشد این ساعت منه،فقط یه کم به نظرم آشنا اومد!!! باورتون میشه؟ میترسم پس فردا خودمو تو آینه ببینم اما نشناسم!
یا مثلا همین پریشب،اجرای ۵ شنبه،نشستم رو صندلی،محبوبه(سمت:طراح گریم و گریمور) اولین نفر گریمم کرد و اومدم بیرون و نشستم رو مبل دکور،رو صحنه...داشتم به پروژکتورهای بالا سرم نگاه میکردم که میلاد(سمت ایشان نامشخص است) اومد یه چند ثانیه ای فقط بهم نگاه کرد و گفت: فلانی امروز یه چیزیت هست...!
گفتم نه بابا...چیزیم نیست... یه جوری نگام کرد که یعنی خر خودتی! منم خندیدم و گفتم: آره میلاد،حالم خوب نیست...بد جوری تو برزخم! گفت چی شده؟ در جوابش تنها آه کشیدم!
۲-اگه فکر میکنی خوبیاش بیشتر از بدیاشه ببخشش(!):
در همین اثنا پیمان جان هم پیداش شد(سمت:مدیر هماهنگی و تدارکات) دید من آه کشیدم پرسید فلانی جون چته؟ چرا سر حال نیستی؟ گفتم: پیمان نگو که دلم خونه! گفت چرا؟
تازه یادم اومد نباید چیزی بگم! سریع گفتم هیچی! هیچی! همینطوری!(بسیار هم تابلو شد که دارم دروغ میگم) گفت بگو چته،اینطوری راحت میشیا... دیدم سیریش شده یه داستان سر هم کردم که آره...فلانی که دوست صمیمیمه یه نامردی بزرگی در حقم کرده! گفتم که شاید یا این دروغ دست از سرم بردارن!!! لیکن به غلط کردن افتادم! حالا پیمان جان هم شروع به نصیحت کردن کرد که: اگه فکر میکنی خوبیاش بیشتر از بدیاشه ببخشش! در همین حال که اینو میگفت و میرفت سرمو انداختم پایین و تو دلم گفتم: من به چی فکر میکنم...این چی میگه...کاش مشکل من این چیزا بود!!!
۳-لشکری به دنبال کشف حقیقت:
عصر دیروز(جمعه)ساعت ۴:۴۵ رسیدم آمفی تئاتر،دیدم فقط میلاد(که معرف حضور هست) و علیرضا(سمت:تهیه کننده و مجری طرح) اومدن...رفتم پیششون سلام و علیک کردم و وایسادم...از باب ناراحتی ای که داشتم هندزفری تو گوشم بود و بدجوری غرف آهنگ "شبانگاهان"(مختاباد) شده بودم...داشتم لذت عمیقی از پختگی آهنگ میبردم که یکهو علیرضا پرید وسط این حال ملکوتیم،۲۰ دقیقه سر به سرم گذاشت و چرت و پرت بافت که بخندونتم.بعدش که فهمید خنده هام خنده ی تلخه نه شادی گفت امروز چطوری؟ گفتم خوبم... گفت: نه...نیستی...مشخصه یه چیزیت هست! گفتم نه بابا! چیزیم نیست...خوبم.
گفت: منظور من اینا نیست...ناراحتی نه؟ گفتم:ای...یه جورایی! گفت چرا؟
و من بازهم فقط آه کشیدم...
ایکاش میتونستم داد بزنم:چرا دست از سرم برنمیدارید؟
میخوای بدونی؟!آره! مشکل من...مشکل من...
اما حتم دارم قادر به ادای بقیه ی جمله و اینکه دقیقا "مشکل من چیه" نبودم!
حالا نمیدونم،ورود این وقایع به زندگیم تقصیر خودمه یا از همون بازیایی که گاهی خدا باهام میکنه و لابد کلی هم آخرش بهم میخنده!