شکست...

هنگامی که می بینی گریه میکنم،
هیچ نپرس 
چیزی نیست...
مدتهاست که به شکست عادت کرده ام...
فقط...
مرا به حال خودم بگذار...
تنهای تنها...
مگر تا به حال غیر از این بوده؟؟؟؟


"به سراغ من اگر می آیی
نرم و آهسته بیا
مبادا که ترک بردارد،
چینی نازک تنهایی من"

وقتی تمام کائنات دست به دست یکدیگر بدهند...

همه چیز با هم جفت و جور شد
همه ی افکار منفی به یکباره پریدند
همه کائنات دست به دست هم دادند
تا...
درست در آخرین ساعات،اتفاقــی بیفتد...

همه چیز پشت هم پیش آمد تا...۲۰ آبان برای هردویمان ماندگار شود...
آن روز درست یکماه از تولد تو گذشته و یکماه به تولد من مانده بود!

امیدوارم سرنوشت مشترک خوبی داشته باشیم...





بومرنگ نوشت:
خواهشی دارم از همه ی دوستان که اعیاد مذهبی مسلمانان رو به من تبریک نگن...
میدونم این از بزرگواری و لطفتونه،اما من مسلمان نیستم.

من نخواستم اینطوری بشه! به خدا من نخواستم!

آه که چقــــــــدر دلم برای چشمانت تنگ شده...
آخرین باری که مجبورم کردی در چشمانت نگاه کنم را هرگز فراموش نخواهم کرد
بعد از آن اتفاق،دیری نپایید که از هم جدا شدیم،
و تو هیچ وقت نفهمیدی چرا من تا آن روز در چشمانت نمی نگریستم...

نمی نگریستم،چون نمیخواستم بدانی چقدر دوستت دارم،
نمی نگریستم،چون نمیخواستم غم عظیم جدایی را از چشمانم بخوانی،
نمی نگریستم،چون نمیخواستم قبول کنم تو هم مرا دوست داری،
نمی نگریستم،چون نمیخواستم وقتی جدا می شویم حسرت چشمهایت بر دلم بماند...

چرا مجبورم کردی؟
میدانستم اگر یکبار به چشمانت خیره شوم دیگر آنها را فراموش نخواهم کرد!
و همینطور هم شد...حالا دیگر تصویر تو حتی یک لحظه تنهایم نمیگذارد...

نگریستم و دانستی چقدر دوستت دارم،
نگریستم و تو آن غم را از چشمانم خواندی،
نگریستم و مجبور شدم قبول کنم که تو هم دوستم داری،
نگریستم،جدا شدیم و حالا حسرت دوباره دیدن چشمهایت بر دلم مانده...


بازهم یکدیگر را می بینیم...هیچ شک ندارم...

"730 روز" و "آخرین روز"

۷۳۰ روز:
۷۳۰ روز پیش،
در شهر کاشان،
دو دختر
برای اولین بار
یکدیگر را شناختند.

از آن روز دوست شدند.
باهم خوش بودند،
در شادی هم خندیدند،
در غهمای یکدیگر گریستند...

گذشت روزهای سرد و گرم و شاد و غمناک...
این دو پشت هم بودند....همیشه...

امروز هم
که من اینجا هستم 
و او جای دیگر،
از یاد نبرده ایم
که امروز،
سالروز پیدا کردن نیمه ی دیگرمان است...

۱۴ آبان،روز تولد یکی شدن ماست...
هر کجا که هستی،هر کجا که باشی...دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم...

آخرین روز:
خاطرات آخرین روز نمایش را خواهم نوشت:
امروز،آخرین روز بود...جمعه ۱۴ آبان سال ۱۳۸۹،روز آخر دیدار ما بود...
نمیدانم دیگر کی آن سالن را میبینم...نمیدانم دیگر کی دیالوگهای میترا را دوباره تکرار خواهم کرد...نمیدانم کی بازهم دوستان عزیزی را می بینم که ماه ها،روز و شب با آنها زندگی کردم...
اما یک چیز را خوب میدانم...اینکه

دلم برایت تنگ می شود میترا...
من ۴ ماه تمام میترا بودم...نه بومرنگ...او را پروراندم...با او کنار آمدم و در انتها به نمایشش گذاشتم...

دلم برایت تنگ می شود سوده ازقندی
دلم برایت تنگ می شود منصور نصیـری
دلم برایت تنگ می شود پانته آ دیر مکانی
دلم برایت تنگ می شود مسعود اسماعیلی
دلم برای همه تان تنگ می شود...

امشب برای همه ی ما شب خوبی بود...
شب آخرین اجرای گروه یاس...اختتامیه واقعا شکوهمند و عالی بود...

و در آخر...سخنی با میترا:
من سعی کردم مدتی "تو" باشم...
تا ابد،به شخصیت تو و نقش تو مدیونم میترا...

بومرنگ نوشت:احتمالا کار بعدی رو قبول کنم.یه کار مذهبیه به نام عشق،عاشورا...برای محرمه.

امروز و فردا همه چی معلوم میشه...

نظراتتون به زور میشن ۱۰ تا!!! ممنون از اینهمه انگیزه ای که میدین بره نوشتن!!!

یکسال از زنده بودن من میگذرد...
درست از همان روزی که برای اولین بار هنگام نفس کشیدن بخار از دهانم بیرون آمد...
آری...
از آن روز،
تازه من فهمیدم که زنده هستم...
تازه فهمیدم نفس میکشم...

هجوم روزهای داغ تابستان از سرم بیرون رفت و رطوبت برگهای زرد پاییز وجودم را پر کرد...
ایکاش،
درون من هم
مانند یک درخت،
سالی یکبار برگهای زردش میریخت،
پوست می انداخت و از نو شکوفه می زد...
ای کاش...

پاییز بی غم

حال که زندگی روال عادی خود را یافته من نیز میدانم که هر آنچه احساس کنم حقیقت خواهد یافت...

پاییز سال گذشته هرگز فکر نمی کردم که ۳۶۵ روز بعد چه خواهد شد و زندگی من در چه مرحله ای قرار خواهد داشت...

اما حالا،با وجود مهتابی که بر فراز سرم در آسمان نیلگون این شب پاییزی می درخشد می دانم که آینده ای ردلچسب و رویایی در انتظارم است...
زیرا که دیگر به قدرت خداوندگارم ایمان آورده ام...
.
.
.
بومرنگ نوشت:دعا کنید برام که اتفاق خوبه بیفته!

بومرنگ به فدایت استاد!

با خبر شدم فیلمی مستند از زندگی استاد ارجمندم،عزت الله انتظامی که الهی بنده،شخصا پیش مرگشون بشم ساخته شده به کارگردانی "غزاله سلطانی"(که بدون شک به توفیق بالایی دست یافته)
نام این شاهکار مستند سینمائی "...و آسمان آبی" ست.
قاسم قلي پور تهيه کننده فيلم  از برپايي هم زمان نمايشگاه عکسهاي اين هنرمند بزرگ در سينما آزادي و اکران فيلم در روز چهارشنبه بيست و هشتم مهر خبر داد.
این خانم سلطانی کاری کرد که من قصد
انجامش روداشتم!
نمدونید چقدر ذوق زده ام...تمام زندگیم منتظر چنین فیلمی بودم و قصد داشتم اگه کسی اینکارو نکرد خودم روزی زندگینامه ایشون رو بسازم...تا بحال شونصد دفعه کتاب "جادوی صحنه" که کتابی حاوی زندگینامه ی پرفراز و نشیب استاد هست رو خوندم!
این لینک هم لینک خبری این ماجرا(تقدیم به همه ی اونایی که مثل من عاشق استاد هستن):

لینک خبر در سایت هنرمندان و عکسی از این فیلم

عکسهایی از استاد هنرمندم در ادامه مطلب:

ادامه نوشته

تراژدی "من" در 3 پرده...

نمیدونم چطوری شروع کنم و از کجا بگم که اصل مطلبو گفته باشم...
راستش دوباره یه سری وقایع جدید داره وارد زندگی من میشه...نمیدونم بذارم بیان یا نه؟
سوال بدیه...بازم عقل و دلم افتادن به جون هم!
دلم میگه آره،عقلم میگه حالا هنوز وایسا!(طی جلسه ی رسمی ای که دیشب با حضور عقل و دلم برگزار کردم نتیجه این شد که نظر عقلمو قبول کنم و بنشینم و صبر پیش گیرم،دنباله ی کار خویش گیرم!)
(فقط اگه قصد داری تا آخر بخونی شروعش کن...هرچند فکر میکنم همه تون تا آخرش میخونید)

۱-کی نفهمید؟ خواجه حافظ(!):
این روزا همه فهمیدن ذهنم مشغوله،همین دیشب بعد اجرا،عماد(سمت:وظیفه ی خطیر و حساس تنظیم نور و صدا) ساعت منو برداشته بود و دستش کرده بود،(همون ساعتی که به جونم بسته اس)موقعی که دیدمش اصلا حالیم نشد این ساعت منه،فقط یه کم به نظرم آشنا اومد!!! باورتون میشه؟ میترسم پس فردا خودمو تو آینه ببینم اما نشناسم!
یا مثلا همین پریشب،اجرای ۵ شنبه،نشستم رو صندلی،محبوبه(سمت:طراح گریم و گریمور) اولین نفر گریمم کرد و اومدم بیرون و نشستم رو مبل دکور،رو صحنه...داشتم به پروژکتورهای بالا سرم نگاه میکردم که میلاد(سمت ایشان نامشخص است) اومد یه چند ثانیه ای فقط بهم نگاه کرد و گفت: فلانی امروز یه چیزیت هست...!
گفتم نه بابا...چیزیم نیست...   یه جوری نگام کرد که یعنی خر خودتی!    منم خندیدم و گفتم: آره میلاد،حالم خوب نیست...بد جوری تو برزخم!  گفت چی شده؟ در جوابش تنها آه کشیدم!

۲-اگه فکر میکنی خوبیاش بیشتر از بدیاشه ببخشش(!):
در همین اثنا پیمان جان هم پیداش شد(سمت:مدیر هماهنگی و تدارکات) دید من آه کشیدم پرسید فلانی جون چته؟ چرا سر حال نیستی؟        گفتم: پیمان نگو که دلم خونه!   گفت چرا؟
تازه یادم اومد نباید چیزی بگم!  سریع گفتم هیچی! هیچی! همینطوری!(بسیار هم تابلو شد که دارم دروغ میگم)        گفت بگو چته،اینطوری راحت میشیا...     دیدم سیریش شده یه داستان سر هم کردم که آره...فلانی که دوست صمیمیمه یه نامردی بزرگی در حقم کرده!    گفتم که شاید یا این دروغ دست از سرم بردارن!!! لیکن به غلط کردن افتادم! حالا پیمان جان هم شروع به نصیحت کردن کرد که: اگه فکر میکنی خوبیاش بیشتر از بدیاشه ببخشش! در همین حال که اینو میگفت و میرفت سرمو انداختم پایین و تو دلم گفتم: من به چی فکر میکنم...این چی میگه...کاش مشکل من این چیزا بود!!!

۳-لشکری به دنبال کشف حقیقت:
عصر دیروز(جمعه)ساعت ۴:۴۵ رسیدم آمفی تئاتر،دیدم فقط میلاد(که معرف حضور هست) و علیرضا(سمت:تهیه کننده و مجری طرح) اومدن...رفتم پیششون سلام و علیک کردم و وایسادم...از باب ناراحتی ای که داشتم هندزفری تو گوشم بود و بدجوری غرف آهنگ "شبانگاهان"(مختاباد) شده بودم...داشتم لذت عمیقی از پختگی آهنگ میبردم که یکهو علیرضا پرید وسط این حال ملکوتیم،۲۰ دقیقه سر به سرم گذاشت و چرت و پرت بافت که بخندونتم.بعدش که فهمید خنده هام خنده ی تلخه نه شادی گفت امروز چطوری؟ گفتم خوبم...    گفت: نه...نیستی...مشخصه یه چیزیت هست!    گفتم نه بابا! چیزیم نیست...خوبم.
گفت: منظور من اینا نیست...ناراحتی نه؟        گفتم:ای...یه جورایی!    گفت چرا؟
و من بازهم فقط  آه کشیدم...
ایکاش میتونستم داد بزنم:چرا دست از سرم برنمیدارید؟
میخوای بدونی؟!آره! مشکل من...مشکل من...
اما حتم دارم قادر به ادای بقیه ی جمله و اینکه دقیقا "مشکل من چیه" نبودم!

حالا نمیدونم،ورود این وقایع به زندگیم تقصیر خودمه یا از همون بازیایی که گاهی خدا باهام میکنه و لابد کلی هم آخرش بهم میخنده!