یادشان ناگرامی

این چند روز خیلی یاد قدیم افتادم
یاد خیلی وقت قبل
پیش از آنکه حتا به دنیا بیایم.
هیچ چیز جز این قصر خاک گرفته آرام نمیکند...

حالا منم و هزاران چرا

آمده ام که سر نهم....

سلام بچه ها

اینجا خیلی خاک گرفته...ولی تازه شده عین قصر رویایی
سااااکت و خلوت....

وای که دلم برای دوستای قدیمیم تنگ شده

اگر هستین....اگر چک میکنین...اگر منو یادتونه

باهام حرف بزنین

خیی تنهام

یه آشنا،امید،سودالیت و همه ی اونای دیگه....یادتون بخیر رفقای به یاد موندنیم....

من اینجام همیشه...اگر خواستین باهم در ارتباط باشیم ایمیل بذارین برام...

منتظزتونم.

طالع

ما

به فال اعتقاد نداریم.

اما آن فالگیر،

عجیـــــــــب به خوشبختی ما

که در طالعمان می‌دید،

معتقد بود....

عفو الهی بکند کار خویش / مژده ی رحمت برساند سروش...

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!
ظرف این لحظه ولیکن خالی ست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید در این خانه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده

*کیوان شاهبداغی*


پ.ن:حافظ،میفهمدمان!

همراه ِ من

می‌خندم آرام،
می‌پیچد خنده ام در باد،
ساده باور می‌کنم دیگر تو را،
هـــِــی شیرین‌ترین سرانجام!
قدم می‌زنم حالا،
با لبخند
کــُـــلّ جاده را،
دست رو به باران،
پا به راه دراز،
و من!
ناباور و شادمان
از سری که به سامان رسیده است....

پ.ن 1:از مجموعه ی جدیدم،سهرابنامه
پ.ن 2:و حافظ ِ همیشه همراه،بعد از آن لحظات مقدس نشانه بارانم کرد!
*دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند...*

میم و بازهم میم!

روزگار آنقـــــــدر مرا دور میزند که سرگیجه حالت همیشگی زندگیم شده....

دورانی بود که 2 خواسته ی متضاد داشتم،
که باید بین آنها یکی را انتخاب میکردم،

من انتخاب کردم،خیلی سخت!
اما بالاخره انتخاب کردم...یکی را!

و آن "یکی" تمام شد،خیلی زود،
بلافاصله یک خواسته ی جدید پیش آمد،
آن هم متضاد با دو خواسته ی دیگر،
به آن هم رسیدم و ....آن هم تمام شد بهترین شکل!

حالا بازگشته ام به خواسته ی اول....
دارم به اولین خواسته ام میرسم،

بدون دردسر،به هر سه خواسته ی محالم رسیده ام...............

م.م

باز هم بهانه بگیر،

بگو سرما خورده ام،

بگو گرسنه ام،

میخواهم نزدیکت باشم و پرستارت!

برایم بهانه بگیری و من آرامت کنم،

لبخند بزنم،

بگویم "چای میخوری؟"

با همان لحن قشنگت بگویی "‌آخ....دستت درد نکنه،اصلا چای نریختم که تو بیای برام بریزی"

وقتی سینی را جلویت میگیرم نگاهم کنی و چایت را فراموش کنی....

نمایش "دست لرزان" را همانطور که به من خیره شدی مثل همیشه بازی کنی....بگویی"حالا چای بخورم یا خجالت؟"

و من هم سینی را آرام به بازویت بزنم و جواب دهم "" تو مگه خجالتم بلدی؟"

و با هم بخندیـــم.....

آخ که چقدر دلتنگ تو ام........

آنکه به دنیا آمده است(ب.م)

او که به دنیا آمده است،
نمیدانم مرا خواهد دید یا نه...
نمیدانم کجای زندگی تو،
او به من برخورد خواهد کرد؟

یا اینکه اصلا برخوردی در پیش خواهد بود یا...؟

دیگر به هیچ حسی اعتماد ندارم،
تنها تو می توانی این اعتماد را به من بازگردانی....

آیا...اینکار را خواهی کرد؟



پ.ن:اورا دیدم،مثل دیگر نوزادان ها زیبا بود...منتظرت باشم؟

تو بدان این را،تنها تو بدان!

دوست دارمت آری!

و گرچه سخت است

میخواهمت،

نه آنطور که تو می پنداری!

که مثل خودم...

و بدان این را

هربار که نمی آیی،

هربار که نمی خواهی،

می اندیشم:

روزی به سان ابر سیاهِ نشسته بر دلِ آسمان،

سخت می باری،

                   می باری،

                             می باری....

و من از بارش زاینده ی چشمان تو،

میخیزم باز.........



پ.ن:پیروز عزیزم،روزهای سختی در پیش است،برای من قلب دریاییت کافی ست...تنها،دستم را بگیر!

دنیای این روزای من

مضطرب شده ام،

مانند پیرزنی خرافاتی که پشت هم،

سرکتاب میگشاید،

ساعتها به در خیره می شود،

سایه به سایه ی عکسهای جوانی اش

و در حسرت  آن روزها

باقی مانده ی عمرش را تلف میکند...



پ.ن 1:من هستم  آشنای عزیز! اینجا رو ول نمیکنم،مینویسم،امیدوارم تو هم زودتر دوره ات تموم شه و برگردی

پ.ن 2:سودالیت عزیزم،دلم برات یه ذره شده،کاش بازم سر بزنی به من

پ.ن 3:هیچی

بازهم تردیـ ـ ـد،بازهم دوراهی

نمیخواهد تمام شود انگار!
نه پیروز دیگر میتواند همدم خوبی باشد و نه آن یکی!

آری در این وهله شاید،خداحافظی بهترین راه باشد...با همه؛بخصوص پیروز
او هم مانند دیگران است،یک کرگدن شاخدار و سبز!
تنهایی من در این دوران سخت ترین،و صحیح ترین راه است...

خدایا چرا همیشه باید من باشم و باشم و باشم؟؟
دلم میخواهد چند روزی بروم دور دور دور....

بدون پیروز و پیروزها!!!

خستگی کهنه ای که در پاهایم است،با خواب درمان نخواهد شد،
مگر با یک خواب ابدی،که آن هم فعلا دور از ذهن است...

چقدر میترسیدم از روزی که این صفحات با کلمات وحشتناک تنهایی پر شوند!
چقدر خسته ام از آدمهایی که واقعا شناختشان سخت است!
کاش من هم مثل دوستانم،مداد و قلم،روزی اینجا از شادمانی هایم بنویسم!



پ.ن:قلم و مداد عزیزم خوشحالی شما،دیدن و خواندن روزهایتان،دوباره شوق زندگی در من می انگیزد،شکوفا میکند آن حسی را که مدتها در قلب من از بین رفته بود،رفته بود و رفته بود....

هجوم

خاطرات مزخرفی که نیمخواهم یادشان بیفتم،

روزهای سیاهی که هجوم آورده اند...

خسته شده ام خدایا!




پ.ن: جایی برایت نیست جاناتان،برای همیشه برو!
        پیروز عزیز،شاید در این وهله،خداحافظی بهترین راه باشد...

کور نباشیم!

به عقب که نگاه میکنم،

هزار و یک نشانه ی آشکار می بینم که نشان از اتفاقی دارند،

اتفاقی که تا کنون با اینهمه نشانه،موفق به فهمش نشده بودم

گاهی،حواست نیست،

آدمهای دورت را نمی بینی درحالی که آنها سالهاست تورا می بینند،

توجه نمیکنی درحالی که سالهاست به تو توجه میکنند

و ناگاه،می بینیشان!

و میفهمی سالها زیر نظر بودی،قلبت از اینهمه توجه درک نشده میلرزد،

تازه میفهمی او که با صبوری سکوت کرد،و فقط سکوت کرد

عاشق تر از همه بود!





پ.ن: بعد از سه سال.

روزای روشن،خداحافظ...

جای مهتاب،

به تاریکی شبها،

تو بتاب...

من فدای تو!

به جای همه گلها تو بخند....




پ.ن: تقریبا نود درصد لینکهایی که توی وبمه یا بسته شده،یا دیگه آپ نمیشه...واقعا دردناکه بسته شدن وبلاگ کسایی که یه روزی بهترین دوستام بودن...چه دنیای بدیه خدایا

سخت است زندگی وقتی میدانی دیگر پناهی نیست

حالم خیلی بده،

انگار هیچی نمیخواد درست بشه،

خسته شدم،خسته...




پ.ن:بچه ها خیلی درب و داغونم،خیلی زیاد..فکر میکردم میشه امیدوار بود به روشنی،اما مثل همیشه این من بودم که اشتباه میکردم/

یاد کوچه ی مهتاب بخیر...

امروز رفتم سینما

البته نه به خواست خودم،چون اونایی که منو میشناسن میدونن از سینما رفتن متنفرم،هیچ چیز این پرده ی نقره ای منو جذب نمیکنه...
راستشو بخواین تماشای یه چیزی که نمیدونم ممکنه ازش خوشم بیاد یا نه برام سخته...مزخرفه...

اما این فیلم منو یاد خیلی چیزا انداخت..از جمله همین وبلاگ کوچیکم،گوشه ی دنیای به این بزرگی!

آره یاد اینجا،اون فیلم "سر به مهر" بود،با بازی همیشه زیبای لیلای عزیزم...

اصلا نمیدونم چرا وسط فیلم یهو دلم خیلی برای وبم تنگ شد...وبلاگ خودم

جایی که میشه توش بی نام و نشون چیزی نوشت!بی اینکه کسی بدونه تو که اینارو نوشتی کی هستی!

ممکنه همسایه اش باشی،یا دوست صمیمیش،یا خواهرش!

اما اون اینو نمیدونه و شایدم هیچ وقت نفهمه.فقط وبلاگتو میخونه و سعی میکنه مشکلاتتو درک کنه و باهات حرف بزنه...
آره دلم برات تنگش ده بود کوچه ی مهتابیم،دلم برات تنگ شده بود دوست وبلاگیم!


پ.ن:اگه صدامو میشنوین باهام حرف بزنین! یادم بندازین هنوزم میتونم اینجا بی نام و نشون باشم،فارغ از دنیای ابلهانه ی فیسبوک،یه کم احساس تنهایی خود خواسته رو بازم تجربه کنم!

عزیزم

دلم برای آن روزها

تــــــــــــــــــــــــــــنگ

شده است...



پ.ن:از بومرنگ برای یک دوست دبیرستانی...

خیـــــــــــــــــــس شد دنیا

باران که می آید،
دلم میخواهد
راه بیفتم در خیابان،
و سفیهانه
بشکنم قوانینی را
که برایشان
از همه چیز گذشتم...

باران که می آید،
دوباره مـیـخـواهـمـت...اما...نه!
نمی شکنم قوانینم را گرچه،

خیـــلــــی دلم میخواهدت!

قطعه ای از مجموعه ی "نانوشته ها و ناخوانده های بومرنگ"

+ به نظرت میشه یکی رو نشناسی ولی دوست داشته باشی؟
- (مقصود اورا می فهمد) خب معلومه!
+ من که میگم نه! چطوری آخه؟؟ وقتی نمیدونی طرف کیه،چطور آدمیه....
- (با خونسردی همیشگی اش) فقط وقتی طرفو نشناسی دوسش داری،اگه بشناسیش که دیگه جایی واسه دوست داشتن نمیمونه.
+(به وضوح جا خورده است) اه! تو چقد بدبینی!
- (لبخند)من؟ شاید...
"ولی گند آدمایی که فک کردی شناختیشون خیــــــــــــــلی زود بالا میاد..."

از:
دفتر قرمز (پرانتز باز،پرانتز بسته)

...!

باید بروی سوی خودت،
چراکه هیچکس راهت را جز خودت نمیشناسد،
و هیچکس تورا،
آنطور که تو خود را دوست میداری،دوست ندارد!
اینطور فکر کنیم:
دست کم روزگاری خوش داشتیم...ما که انتظار نداشتیم تا ابد خوش بمانیم،مگر نه؟؟؟
همیشه یک جا خرابکاری می شود،
خوبی ها،یک جا تمام می شود!
جایی که دیگر راه پس نداری....

شاید هم اینطوری بهتر باشد!
چه کسی میداند؟؟

همی روم به سوی سرنوشت

نمیدانم چه خواهد شد...تنها میتوانم برایت آرزوی موفقیت کنم،
زمانی که این اضطراب عظیم بر تو مستولی می شد،درکنارت بودم...آرامت کردم...
حالا من دقیقا در همان مرحله ام...اما تو مرا تنها گذاشتی!

شروعت را همینجا ثبت کردم،پایانت را نه!
چرا که شاید بازگردی...

شاید بازگردی

شــــاید هم.......

بازگشت

من برگشتم....همچون گذشته....

هزار راز نگفته(یازدهمین راز)

این روزا آدما،مثل خیارشور کارخونه ای شدن...

همه یه رنگ،یه اندازه،یه شکل

همشونم یه مزه میدن!

و مسلما این وسط،سهم من که خیارشور کارخونه ای دوست ندارم،تنهاییه...

نیا باران...

نیا باران،زمین جای قشنگی نیست...

چرا نتوانستم پاییز را باور کنم؟!
چرا حالا که زمستان است و سرد؟!

خسته ام....از مردمی که به قولهایشان عمل نمیکنند...
از روزگاری که زندگی ام را بر هم میزند...
از دریاهای متلاطم...

جوشی در خود حس نمیکنم،
نه سکون،و نه عشق...

امروز صبح،خواب آلودگی شهر مرا بی تاب ساخت،
چرا دستهایی نیست که آرامم کند؟

نیا باران،پشیمان می شوی از آمدن....

زنگها برای که به صدا در می آیند؟

از همین حالا میتوانم بشنوم...
صدای آرامش بخش ناقوس ها را....
ناقوسهای کلیسای قدیمی،که ازدواج مارا اعلام میکند...
صدای آرام پدر پُل،که با لبخند همیشگی اش برای ما دعا میخواند...

چهره ی تک تک آنها از خاطرم میگذرد.....آری....همه
استر،ادوین،ادوارد،استیفان،آرون،ایمان.....
همه و همه....برای ما میخندند.

روزی که دیگر هیچکس تردید نخواهد داشت،زیرا همه میدانند
که زنگها برای "تو" به صدا در می آیند....

توی این کوچه به دنیا اومدیم....

شبی که گذشت، به یک خاطره آبستن است...
به خاطره ای زیبا و محو کننده
حتی دعواهای همیشگی نیز حالم را بد نمیکند.....

میخواهم زندگی کنم،
و...خیلی زود شروع خواهم کرد!
با تو و در کنار تو،
تویی که شاید
تنها کسی بودی که توانستی خاطرات احمقانه ام را پاک کنی...

دستان سردت برایم یادآور خاطراتی ست که هرگز نداشته ام،
اتفاقی که هرگز نیافتاده بود،
و روزهایی که هرگز ندیده بودم...

هوا سرد است اما،

خاطره ی گرم ما،مهر و موم شده،تا ابد در آن کوچه ی بن بست خواهد ماند...



بومرنگ نوشت:بذار سر روی شونه م،گریه سر کن/از اون شب گریه های تلخ هق هق
                             بذار باور کنم یه تکیه گاهم/برای غربت یه مرد عاشق...

نمیتوانم دیگر...

میخواهم بخندم،قهقهه ای به وسعت مرگ...

"نه تو میمانی و نه اندوه!
ونه هیچ یک از مردم این آبادی..."

با که حرف میزنی؟؟؟؟

من،مدتهاست که مرده ام....یک شب،خیلی آرام...

به چه می نگری؟

به دختری که مرد؟

میخواهم آرام بگیرم،نه توی گور سیاه خاطره ها،که روی شانه هایت!

اگر بازهم مرگی باشد،میخواهم در آغوش تو اتفاق بیفتد...

حماقت خنده دار نیست؟ نه....شاید مرگ خنده دار تر باشد....

دلتنگی هیچ حد و مرزی ندارد...

از زیر بار دوری ات شانه خالی نمیکنم!

گرچه شانه ای برایم نمانده...دو تکه استخوان که روزی بار غم همه را با خود کشید.

دلم میخواهد به گورستانی تاریک بروم....آنجا که جز صدای زوزه ی باد و خش خش برگهای خشک روی زمین،صدای دیگری نباشد...

و چه زیباست دنیای مردگان!


بومرنگ:میخواهم بروم...به جایی دور..........خیلی دور.............................................................

در این دنیا انگار،محال است آرام شدن و آرام ماندن

شاید تقدیری سیاه است
نشستن و خیره شدن به تاریکی،
با چشمانی اشکبار و دلی گرفته...

بگذار گریه ای سر دهم،
هق هقی آرام...
قول خواهم داد صدایم مزاحم هیچ کس نباشد.

فقط میخواهم،
قدری تنها باشم....
با خودم و این دنیای نا آرام
و این آیا خواسته ی زیادی ست؟

بگذار خیره شوم
به آسمان تیره ام....
آنجایی که فقط مال من است...
من قصر متروکم را دوست دارم
هرچند...
تو به آن میخندی...

می نشینم چشم در راه
کریسمس که بیاید،
شاید این بار...................................


بومرنگ نوشت:دیشب خواب دیدم که نوزادی پسر دنیا آورده ام و باید برایش اسم انتخاب کنم...چقدر جالب بود...هردویمان یک اسم را انتخاب کردیم...وجودم سرشار از عشق به آن بچه بود.

هیچ چیز جلوی مرا نمیگیرد............

گاهی دلم میخواهد از شهر کتاب کنار فرهنگسرا پاستیل بخرم،روی آب راه برم و و درحالی که پاستیل میخورم به بدبختی هایم فکرکنم.
آن وقت مثل همیشه از قیافه ی خودم خنده ام بگیرد و تصمیمم را درمورد پوشیدن رنگ  قرمز وبنفش تند عملی کنم
و منتهای درماندگیم را با شنا کردن در کفشهایم به نمایش بگذارم...

اما نه! شاید فقط خاکشیر و گوجه فرنگی و آلوی جنگلی حالم را بهتر کند...

چه کسی میداند؟؟؟؟ بدون شک اگر تنها یک نشانی از تو پیدا شود دیگر لازم نخواهد بود بهترین دوستم را شاتوت صدا بزنم!

اما  چه کنم که بعضی اوقات به سرم میزند که به تقلید از مجسمه ی چوبی کوچک پشت ویترین مغازه ی لوازم تحریر،ساعتها به یک شکل بایستم!

آنقدرهاهم زجر آور نیست...فقط کافی ست که لبخند بزنم و به صورتی احمقانه به آسمان خیره شوم!

آسمانی که آن مجسمه ی چوبی انعطاف پذیر قادر به دیدنش نیست چون اصلا صورت ندارد!...و در این مورد من از او خوش شانس ترم! چراکه من به چیزی خیره شدم که میبینم و او به چیزی که نمی بیند!
اما یک چیزرا نمیفهمم! تو اینطور احمقانه به چه چیز خیره شدی؟




بومرنگ نوشت:گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ...

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است/باد خنک از جانب خوارزم وزان است

"گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید...
باغ بی برگی،
خنده اش خونی ست اشک آمیز،
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن،
پادشاه فصلها،پاییز..."
                                       
                                                         ***

رسید فصل من،
نمیدانم چرا اینگونه به استقبال پاییز می روم...
بی صبرانه در انتظار خش خش برگهایی هستم که همیشه مرا به تو پیوند می داد،و در انتظار بارانی که با صدای بی نظیرش در گوشم غوغا کند...

"ای قاصد روزهای ابری،ای داروگ
کی میرسد باران...؟"