یادشان ناگرامی
یاد خیلی وقت قبل
پیش از آنکه حتا به دنیا بیایم.
هیچ چیز جز این قصر خاک گرفته آرام نمیکند...
حالا منم و هزاران چرا
حالا منم و هزاران چرا
اینجا خیلی خاک گرفته...ولی تازه شده عین قصر رویایی
سااااکت و خلوت....
وای که دلم برای دوستای قدیمیم تنگ شده
اگر هستین....اگر چک میکنین...اگر منو یادتونه
باهام حرف بزنین
خیی تنهام
یه آشنا،امید،سودالیت و همه ی اونای دیگه....یادتون بخیر رفقای به یاد موندنیم....
من اینجام همیشه...اگر خواستین باهم در ارتباط باشیم ایمیل بذارین برام...
منتظزتونم.
به فال اعتقاد نداریم.
اما آن فالگیر،
عجیـــــــــب به خوشبختی ما
که در طالعمان میدید،
معتقد بود....
تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده
*کیوان شاهبداغی*
پ.ن:حافظ،میفهمدمان!
دورانی بود که 2 خواسته ی متضاد داشتم،
که باید بین آنها یکی را انتخاب میکردم،
من انتخاب کردم،خیلی سخت!
اما بالاخره انتخاب کردم...یکی را!
و آن "یکی" تمام شد،خیلی زود،
بلافاصله یک خواسته ی جدید پیش آمد،
آن هم متضاد با دو خواسته ی دیگر،
به آن هم رسیدم و ....آن هم تمام شد بهترین شکل!
حالا بازگشته ام به خواسته ی اول....
دارم به اولین خواسته ام میرسم،
بدون دردسر،به هر سه خواسته ی محالم رسیده ام...............
بگو سرما خورده ام،
بگو گرسنه ام،
میخواهم نزدیکت باشم و پرستارت!
برایم بهانه بگیری و من آرامت کنم،
لبخند بزنم،
بگویم "چای میخوری؟"
با همان لحن قشنگت بگویی "آخ....دستت درد نکنه،اصلا چای نریختم که تو بیای برام بریزی"
وقتی سینی را جلویت میگیرم نگاهم کنی و چایت را فراموش کنی....
نمایش "دست لرزان" را همانطور که به من خیره شدی مثل همیشه بازی کنی....بگویی"حالا چای بخورم یا خجالت؟"
و من هم سینی را آرام به بازویت بزنم و جواب دهم "" تو مگه خجالتم بلدی؟"
و با هم بخندیـــم.....
آخ که چقدر دلتنگ تو ام........
یا اینکه اصلا برخوردی در پیش خواهد بود یا...؟
دیگر به هیچ حسی اعتماد ندارم،
تنها تو می توانی این اعتماد را به من بازگردانی....
آیا...اینکار را خواهی کرد؟
پ.ن:اورا دیدم،مثل دیگر نوزادان ها زیبا بود...منتظرت باشم؟
و گرچه سخت است
میخواهمت،
نه آنطور که تو می پنداری!
که مثل خودم...
و بدان این را
هربار که نمی آیی،
هربار که نمی خواهی،
می اندیشم:
روزی به سان ابر سیاهِ نشسته بر دلِ آسمان،
سخت می باری،
می باری،
می باری....
و من از بارش زاینده ی چشمان تو،
میخیزم باز.........
پ.ن:پیروز عزیزم،روزهای سختی در پیش است،برای من قلب دریاییت کافی ست...تنها،دستم را بگیر!
مانند پیرزنی خرافاتی که پشت هم،
سرکتاب میگشاید،
ساعتها به در خیره می شود،
سایه به سایه ی عکسهای جوانی اش
و در حسرت آن روزها
باقی مانده ی عمرش را تلف میکند...
پ.ن 1:من هستم آشنای عزیز! اینجا رو ول نمیکنم،مینویسم،امیدوارم تو هم زودتر دوره ات تموم شه و برگردی
پ.ن 2:سودالیت عزیزم،دلم برات یه ذره شده،کاش بازم سر بزنی به من
پ.ن 3:هیچی
آری در این وهله شاید،خداحافظی بهترین راه باشد...با همه؛بخصوص پیروز
او هم مانند دیگران است،یک کرگدن شاخدار و سبز!
تنهایی من در این دوران سخت ترین،و صحیح ترین راه است...
خدایا چرا همیشه باید من باشم و باشم و باشم؟؟
دلم میخواهد چند روزی بروم دور دور دور....
بدون پیروز و پیروزها!!!
خستگی کهنه ای که در پاهایم است،با خواب درمان نخواهد شد،
مگر با یک خواب ابدی،که آن هم فعلا دور از ذهن است...
چقدر میترسیدم از روزی که این صفحات با کلمات وحشتناک تنهایی پر شوند!
چقدر خسته ام از آدمهایی که واقعا شناختشان سخت است!
کاش من هم مثل دوستانم،مداد و قلم،روزی اینجا از شادمانی هایم بنویسم!
پ.ن:قلم و مداد عزیزم خوشحالی شما،دیدن و خواندن روزهایتان،دوباره شوق زندگی در من می انگیزد،شکوفا میکند آن حسی را که مدتها در قلب من از بین رفته بود،رفته بود و رفته بود....
روزهای سیاهی که هجوم آورده اند...
خسته شده ام خدایا!
پ.ن: جایی برایت نیست جاناتان،برای همیشه برو!
پیروز عزیز،شاید در این وهله،خداحافظی بهترین راه باشد...
اتفاقی که تا کنون با اینهمه نشانه،موفق به فهمش نشده بودم
گاهی،حواست نیست،
آدمهای دورت را نمی بینی درحالی که آنها سالهاست تورا می بینند،
توجه نمیکنی درحالی که سالهاست به تو توجه میکنند
و ناگاه،می بینیشان!
و میفهمی سالها زیر نظر بودی،قلبت از اینهمه توجه درک نشده میلرزد،
تازه میفهمی او که با صبوری سکوت کرد،و فقط سکوت کرد
عاشق تر از همه بود!
پ.ن: بعد از سه سال.
به تاریکی شبها،
تو بتاب...
من فدای تو!
به جای همه گلها تو بخند....
پ.ن: تقریبا نود درصد لینکهایی که توی وبمه یا بسته شده،یا دیگه آپ نمیشه...واقعا دردناکه بسته شدن وبلاگ کسایی که یه روزی بهترین دوستام بودن...چه دنیای بدیه خدایا
انگار هیچی نمیخواد درست بشه،
خسته شدم،خسته...
پ.ن:بچه ها خیلی درب و داغونم،خیلی زیاد..فکر میکردم میشه امیدوار بود به روشنی،اما مثل همیشه این من بودم که اشتباه میکردم/
البته نه به خواست خودم،چون اونایی که منو میشناسن میدونن از سینما رفتن متنفرم،هیچ چیز این پرده ی نقره ای منو جذب نمیکنه...
راستشو بخواین تماشای یه چیزی که نمیدونم ممکنه ازش خوشم بیاد یا نه برام سخته...مزخرفه...
اما این فیلم منو یاد خیلی چیزا انداخت..از جمله همین وبلاگ کوچیکم،گوشه ی دنیای به این بزرگی!
آره یاد اینجا،اون فیلم "سر به مهر" بود،با بازی همیشه زیبای لیلای عزیزم...
اصلا نمیدونم چرا وسط فیلم یهو دلم خیلی برای وبم تنگ شد...وبلاگ خودم
جایی که میشه توش بی نام و نشون چیزی نوشت!بی اینکه کسی بدونه تو که اینارو نوشتی کی هستی!
ممکنه همسایه اش باشی،یا دوست صمیمیش،یا خواهرش!
اما اون اینو نمیدونه و شایدم هیچ وقت نفهمه.فقط وبلاگتو میخونه و سعی میکنه مشکلاتتو درک کنه و باهات حرف بزنه...
آره دلم برات تنگش ده بود کوچه ی مهتابیم،دلم برات تنگ شده بود دوست وبلاگیم!
پ.ن:اگه صدامو میشنوین باهام حرف بزنین! یادم بندازین هنوزم میتونم اینجا بی نام و نشون باشم،فارغ از دنیای ابلهانه ی فیسبوک،یه کم احساس تنهایی خود خواسته رو بازم تجربه کنم!
تــــــــــــــــــــــــــــنگ
شده است...
پ.ن:از بومرنگ برای یک دوست دبیرستانی...
باران که می آید،
دوباره مـیـخـواهـمـت...اما...نه!
نمی شکنم قوانینم را گرچه،
خیـــلــــی دلم میخواهدت!
شاید هم اینطوری بهتر باشد!
چه کسی میداند؟؟
شروعت را همینجا ثبت کردم،پایانت را نه!
چرا که شاید بازگردی...
شاید بازگردی
شــــاید هم.......
همه یه رنگ،یه اندازه،یه شکل
همشونم یه مزه میدن!
و مسلما این وسط،سهم من که خیارشور کارخونه ای دوست ندارم،تنهاییه...
چرا نتوانستم پاییز را باور کنم؟!
چرا حالا که زمستان است و سرد؟!
خسته ام....از مردمی که به قولهایشان عمل نمیکنند...
از روزگاری که زندگی ام را بر هم میزند...
از دریاهای متلاطم...
جوشی در خود حس نمیکنم،
نه سکون،و نه عشق...
امروز صبح،خواب آلودگی شهر مرا بی تاب ساخت،
چرا دستهایی نیست که آرامم کند؟
نیا باران،پشیمان می شوی از آمدن....
چهره ی تک تک آنها از خاطرم میگذرد.....آری....همه
استر،ادوین،ادوارد،استیفان،آرون،ایمان.....
همه و همه....برای ما میخندند.
روزی که دیگر هیچکس تردید نخواهد داشت،زیرا همه میدانند
که زنگها برای "تو" به صدا در می آیند....
خاطره ی گرم ما،مهر و موم شده،تا ابد در آن کوچه ی بن بست خواهد ماند...
بومرنگ نوشت:بذار سر روی شونه م،گریه سر کن/از اون شب گریه های تلخ هق هق
بذار باور کنم یه تکیه گاهم/برای غربت یه مرد عاشق...
"نه تو میمانی و نه اندوه!
ونه هیچ یک از مردم این آبادی..."
با که حرف میزنی؟؟؟؟
من،مدتهاست که مرده ام....یک شب،خیلی آرام...
به چه می نگری؟
به دختری که مرد؟
میخواهم آرام بگیرم،نه توی گور سیاه خاطره ها،که روی شانه هایت!
اگر بازهم مرگی باشد،میخواهم در آغوش تو اتفاق بیفتد...
حماقت خنده دار نیست؟ نه....شاید مرگ خنده دار تر باشد....
دلتنگی هیچ حد و مرزی ندارد...
از زیر بار دوری ات شانه خالی نمیکنم!
گرچه شانه ای برایم نمانده...دو تکه استخوان که روزی بار غم همه را با خود کشید.
دلم میخواهد به گورستانی تاریک بروم....آنجا که جز صدای زوزه ی باد و خش خش برگهای خشک روی زمین،صدای دیگری نباشد...
و چه زیباست دنیای مردگان!
بومرنگ:میخواهم بروم...به جایی دور..........خیلی دور.............................................................
می نشینم چشم در راه
کریسمس که بیاید،
شاید این بار...................................
بومرنگ نوشت:دیشب خواب دیدم که نوزادی پسر دنیا آورده ام و باید برایش اسم انتخاب کنم...چقدر جالب بود...هردویمان یک اسم را انتخاب کردیم...وجودم سرشار از عشق به آن بچه بود.
رسید فصل من،
نمیدانم چرا اینگونه به استقبال پاییز می روم...
بی صبرانه در انتظار خش خش برگهایی هستم که همیشه مرا به تو پیوند می داد،و در انتظار بارانی که با صدای بی نظیرش در گوشم غوغا کند...
"ای قاصد روزهای ابری،ای داروگ
کی میرسد باران...؟"