می‌خندم آرام،
می‌پیچد خنده ام در باد،
ساده باور می‌کنم دیگر تو را،
هـــِــی شیرین‌ترین سرانجام!
قدم می‌زنم حالا،
با لبخند
کــُـــلّ جاده را،
دست رو به باران،
پا به راه دراز،
و من!
ناباور و شادمان
از سری که به سامان رسیده است....

پ.ن 1:از مجموعه ی جدیدم،سهرابنامه
پ.ن 2:و حافظ ِ همیشه همراه،بعد از آن لحظات مقدس نشانه بارانم کرد!
*دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند...*