بشنو از نی ...

میخواهم داستانی بگویم...
از روزگارانی دور!
از روزهایی که من تو در آن خوش زیستیم...
روزهای به قول فروغ :"سالم سرشار!"
آرام باش و بنشین،
هرگاه پلک هایت سنگین شد،دراز بکش...
من تا ابد قصه خواهم گفت زیرا،داستان ما پایان ندارد...
قصه ای که شاید فرهاد در کوه و مجنون در بادیه به دنبالش بود...
قصه ای که در آن شیرین نمی گرید و لیلی آرام است!

قصه ی افول ستاره ی اقبال و طلوع دوباره اش...

کوره راهی برای آینده ای روشن باز شد، و تو از روز نخست این را میدانستی...

میتونم امیدوار باشم!

همیشه
یکشنبه ها در می یابم
که زندگی آنقدر ها هم بد نیست...
با نوای زنگ کلیسا،
با صدای دلنشین پدر پل،
با موعظه های شیرینش،
و ذوق و شوق برگزاری فستیوال تابستانی!
و با روح صلح و ارامشی که در فضای کلیسا جریان دارد...

بومرنگ نوشت:
Through him,with him,in him
in the unity of the holly spirit
our glory and honor is yours
almighty father,
FOR EVER AND EVER
Amen

فصلی تازه از کتاب "خستگی های الینور"

در هجوم سیل آسای کلمات،آخرین جرعه ی قهوه ام را فرو می برم...
نه...قصد ندارم این مرحله از زندگی ام را در دستان بی رحم زمان حل کنم و به واقع فراموش...
بلکه حس میکنم دورانی ست که ارزش نوشتن داشته باشد!

نمی دانم تا چه وقت در این مرحله خواهم ماند و آیا این دوران پایان خوشی خواهد داشت یا خیر...تنها میدانم که هنوز زمان تمام شدنش فرا نرسیده...و همین برایم کافیست!

از اینکه گذشته ی موقتی ام را ثبت نکردم خوشحالم...چرا که تنها خوابی آشفته بود،که گذشت...
حقیقتا هم بیش از یک خواب نبود...

نمیدانم این موج،این رودخانه ی امن و آرام مرا به کجا خواهد رساند؟
به مرتعی سبز و ساکت؟ یا جهنمی پر هیاهو،چنانکه قبلا درونش بودم...؟
تلاش میکنم،نگاه میکنم،لبخند میزنم و آرام به حرکت درمی آیم...
شاید این بار،بهشتی آرام و زیبا آنسوی رودخانه ی وحشی در انتظارم باشد...
چه کسی میداند...؟