باز هم نمیدانم...

چطور می شود طعمی را حس کنی بدون آنکه چیزی خورده باشی...؟

نمی دانم...اما هر چه هست،همین است...

طعم تمشک های ترشی که همیشه زیر دندانم است آنقدر واقعی ست که در هر لحظه بخواهم می
توانم حسشان کنم...

هنوزم انگشتانم به رنگ قرمز تمشک های وحشی آن جنگلی ست که با تو در آن قدم زدم...

                             
                      و این ها نشانه است...

                                                نشانه ی اینکه هنوز فراموشت نکرده ام...

زندگی،پرواز بادکنکهای سبز سرخ و بنفش بر فراز آسمان است...


به نام خدای صاد...خدای پیروزی...

می چکد اشک،
می تابد ماه،
می سوزد پروانه،
می بارد باران،
بر خاکستر کهنه...

آری،من می خندم،
و می دوزم چشمانم را به آسمان...
باد،دفتری پاره با خود می آورد،
می نویسم در آن،
سرنوشت خویش را،
می چکد اشک بر دفتر،
می تابد ماه بر آن
در کنار شمع من،
                    می سوزد پروانه،
                                          می بارد باران!
                                                             بر خاکستر کهنه...
و من باز هم می خندم،
چرا که این است سرنوشت من،در دفتر پاره ی باد...
                                                                                                                   بومرنگ
                                                                                                                   بهار ۸۹

تو جای من باشی چیکار میکنی؟

وقتی صدای پاهاش مدام تو گوشت بپیجه،
وقتی ندونی باید چیکار کنی تا یادش دست از سرت ور داره،
وقتی گیج باشی از اینکه چرا اون حرف احمقانه رو زدی،
وقتی تو بن بست یه مشت خاطره ی سوخته گیر کنی،
وقتی هم ازش متنفر باشی هم نباشی،
وقتی دیگه راهی به ذهنت نرسه که از زندگیت بندازیش بیرون،
وقتی یاد گذشته و کارای مزخرفت می افتی و دیگه فرصت جبران نیست،
تو جای من باشی،چیکار می کنی؟

شاید او بومرنگ را اینگونه آفرید

گوش کرد پنجره ها را،
لمس کرد صدای بلبلان را،
نت های سکوت را نواخت،
بوم جدید آورد،
رنگها را آزادانه روی بوم ریخت،
تصویری ساخت،بی کران...
انسانی ساخت،بی نهایت...
احساسی ساخت،بی پایان...

او را به زمین فرستاد و نامش را بومرنگ نهاد،او زاده ی بوم و رنگهای زنده بود...
مادرش را زمین،پدرش را خاک و اجدادش را کهکشانها قرار داد.
گویی نه از نسل آدم،که از نسل رنگهاست...
به او قدرت داد،تا زندگی اش را بسازد،بگرید و بخندد!

لحظاتی او را بلند کرد،بار دیگر اورا به زمین انداخت تا به او ایستادن آموخت...
بارها سکوت کرد که صدایش را بشنود،سکوت کرد تا او را صحبت کردن آموخت...
نامه هایش را بی جواب گذاشت تا به او نوشتن آموخت...
حال،بومرنگ می تواند بایستد،حرف بزند و بنویسد...

این من هستم،
بومرنگ،
زاده ی بوم و رنگها،دختر خاک و زمین،از نوادگان کهکشان...از نسل رنگها...
می توانم بایستم،حرف بزنم و بنویسم...

یعنی واقعا یک سال گذشت...؟


می نویسم زیر نور مهتاب،با نور مهتاب...

و جلوی چشمان سه شاهد آتشش می زنم!

ماه
،ستاره و صلیب شاهدان این خاطره ی سوخته اند...

می نویسم،می سوزانم و از یاد می برم...

 

 

پ.ن: چند نفر ازم خواستن بگم صاد چیه یا کیه.
راستش صاد یه "صلیب کوچیک چوبیه" که من از اعماق وجودم عاشقشم و شدیدا برام ارزش داره و همچنین یادگاری از یه دوست خوبه.به خرافات اعتقاد ندارم اما این صلیب کوچیک خیلی بهم آرامش میده،نمیگم شانس میاره،فقط یه آرامش باطنی خیلی قشنگ رو بهم داده...
اولش دلم نمیخواست بگم صاد همون صلیبه اما الان دیگه برام مهم نیست کسی بدونه.

فکر کنم کافی باشه
...صدای رعد و برق می آید...

چه بر سر بومرنگ آمد؟!


...تا به حال نیندیشیده بودم،

چند وقته که ندویدم...؟

چند وقته که بستنی نخوردم...؟

چند وقته که اسکیت هام رو نپوشیدم...؟

چند وقته که با دستای باز دوچرخه سواری نکردم...؟

چند وقته که زیر باران با بازوان گشوده نچرخیدم...؟

چند وقته که روسری آبی سرم نکردم...؟

چقدر دلم برای بومرنگ با شور وحال قبلی تنگ است...

چه کسی باور کرد،

جنگل جان مرا،

 آتش عشق تو خاکستر کرد؟

می توانی تو به من،زندگانی بخشی
                                            یا بگیری از من،آنچه را می بخشی...


با تمام وجود باورت دارم...صاد...کمکم میکند.

صاد

میان جاده،تنها ایستاده ام وفکر میکنم...
به ناگاه،بر می گردم و به عقب می نگرم...به سالی که گذشت...
میبینم که شمار اشتباهاتم خیلی بیشتر از آن چیزی ست که فکر میکردم...
تکرار یک اشتباه،چندین بار...اشتباهات متوالی...
دلم می خواهد اشک بریزم،برای سالی که گذشت،برای ۳۶۵ روزی که با حماقت،خرابش کردم...برای لحظه هایی که هرگز بازنمی گردند...
افسوس...افسوس که دیگر بازگشتی نیست...
آیا گریه برایم کاری خواهد کرد؟ نه...

می توانستم در این سال،کارهایی کنم که شاید دیگر هیچ گاه مجال انجامش پیدا نشود...
کلمات از جایی به قلمم می آید که برایم ناشناخته است،از آن قسمت از ذهنم که ماه هاست فراموش شده...

تصمیم گرفتم دیگر خاطرات بد را ثبت نکنم...
به نام صاد...کمکم کن...