شبی که گذشت و روزی که از پی آن رسید...
دیشب،به طور همزمان سالگرد بهترین و همچنین بدترین اتفاق زندگیم بود...
دیشب خیلی عجیب بود به دو دلیل:
۱ـ سالگرد بهترین اتفاق زندگیم بود
۲ـ امروزم تولد مهتابی منه
کسانی که اینجا رو خیلی وقته میشناسن،میدونن که تولد مهتابی چیه.اونایی هم که نمیدونن عیبی نداره،فقط همین که بدونن ۲۰ تیر تولد مهتابی منه کافیه.
حالم خیلی خوبه و احساس خوبی دارم،از اینکه یکسال تمام رو به یاد بهترین و بدترین شب عمرم سر کردم...
دیشب،بین همون ساعت ها،در همون مکان نشستم و به یادت،بارها و بارها،خاطراتمان را مرور کردم...
چیزی که تو این روزها دیگر به خاطر نمی آوری...خاطراتمان است...
یادم نرفته که اون ثانیه گفتی فکر اینکه من ناراحتم مشغولت کرده،
یادم نرفته که اون لحظه تو گفتی که زنگ زدی منو از ناراحتی در بیاری،
یادم نرفته که اون زمان تا ساعت ۳ صبح تو گوشم انقدر حرفای خنده دار زدی تا بخندم،
یادم نرفته که اون شب بین ساعت ۶ تا ۹ یازده دفعه اومدی که منو ببینی،
یادم نرفته که اون بار ساعت ۲،وقتی گفتم برو بخواب،گفتی تا تو نخندی نمی خوابم،
و یادم نرفته که تو الان همه چی یادت رفته...
من گفتم،حالا تو بگو...دیشب را چگونه خوابیدی؟
آیا اصلا یادی از ۳۶۵ روز پیش به خاطر آوردی؟
...جوابم را میدانم...نه...توهرگز یادت نمانده که یکسال پیش،چه ها گفتی...
دیشب خیلی عجیب بود به دو دلیل:
۱ـ سالگرد بهترین اتفاق زندگیم بود
۲ـ امروزم تولد مهتابی منه
کسانی که اینجا رو خیلی وقته میشناسن،میدونن که تولد مهتابی چیه.اونایی هم که نمیدونن عیبی نداره،فقط همین که بدونن ۲۰ تیر تولد مهتابی منه کافیه.
حالم خیلی خوبه و احساس خوبی دارم،از اینکه یکسال تمام رو به یاد بهترین و بدترین شب عمرم سر کردم...
دیشب،بین همون ساعت ها،در همون مکان نشستم و به یادت،بارها و بارها،خاطراتمان را مرور کردم...
چیزی که تو این روزها دیگر به خاطر نمی آوری...خاطراتمان است...
یادم نرفته که اون ثانیه گفتی فکر اینکه من ناراحتم مشغولت کرده،
یادم نرفته که اون لحظه تو گفتی که زنگ زدی منو از ناراحتی در بیاری،
یادم نرفته که اون زمان تا ساعت ۳ صبح تو گوشم انقدر حرفای خنده دار زدی تا بخندم،
یادم نرفته که اون شب بین ساعت ۶ تا ۹ یازده دفعه اومدی که منو ببینی،
یادم نرفته که اون بار ساعت ۲،وقتی گفتم برو بخواب،گفتی تا تو نخندی نمی خوابم،
و یادم نرفته که تو الان همه چی یادت رفته...
من گفتم،حالا تو بگو...دیشب را چگونه خوابیدی؟
آیا اصلا یادی از ۳۶۵ روز پیش به خاطر آوردی؟
...جوابم را میدانم...نه...توهرگز یادت نمانده که یکسال پیش،چه ها گفتی...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۹ ساعت توسط بومرنگ
|
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،