به عقب که نگاه میکنم،

هزار و یک نشانه ی آشکار می بینم که نشان از اتفاقی دارند،

اتفاقی که تا کنون با اینهمه نشانه،موفق به فهمش نشده بودم

گاهی،حواست نیست،

آدمهای دورت را نمی بینی درحالی که آنها سالهاست تورا می بینند،

توجه نمیکنی درحالی که سالهاست به تو توجه میکنند

و ناگاه،می بینیشان!

و میفهمی سالها زیر نظر بودی،قلبت از اینهمه توجه درک نشده میلرزد،

تازه میفهمی او که با صبوری سکوت کرد،و فقط سکوت کرد

عاشق تر از همه بود!





پ.ن: بعد از سه سال.