بهانه های خیالی...
آری...گذشت..رفت...
اما زخمهایش بر قلبم مانده...
زخم هایی که با فرا رسیدن شب،سر باز میکنند
با دیدن نامش بر صفحه ی سفید،دلم لرزید اما...
به خودم گفتم که او دیگر مرده...
مرده و دیگر هرگز باز نخواهد گشت...
ندایی از ته دلم فریاد می کرد که نه! او نمرده!
اما من بی تابانه لجبازی می کردم...
آری...او مرده...
اما زخمهایش بر قلبم مانده...
زخم هایی که با فرا رسیدن شب،سر باز میکنند
با دیدن نامش بر صفحه ی سفید،دلم لرزید اما...
به خودم گفتم که او دیگر مرده...
مرده و دیگر هرگز باز نخواهد گشت...
ندایی از ته دلم فریاد می کرد که نه! او نمرده!
اما من بی تابانه لجبازی می کردم...
آری...او مرده...
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط بومرنگ
|
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،