آری...گذشت..رفت...
اما زخمهایش بر قلبم مانده...
زخم هایی که با فرا رسیدن شب،سر باز میکنند
با دیدن نامش بر صفحه ی سفید،دلم لرزید اما...
به خودم گفتم که او دیگر مرده...
مرده و دیگر هرگز باز نخواهد گشت...
ندایی از ته دلم فریاد می کرد که نه! او نمرده!
اما من بی تابانه لجبازی می کردم...

 آری...او مرده...