از آنجا می نگری و می پنداری که من نیستم...ونمیدانی که من،هنوزپشت آن تکه ی چوب،در انتظار توام...

گمان برده ای که فراموشت کرده ام و نمیدانی که من و تو را تنها یک تخته از هم جدا کرده است...

آن تکه چوب،مرا از همه چیز جدا کرده...

از تو...
        از خاطراتم...
                        از خودم...

تو همچنان می نگری و می پنداری پشت آن کسی نیست اما...
این منم که هنوز پشت آن تکه ی چوب،با چشمان خیس در انتظار توام...

نه دلبسته ی بازگشتت،که دلشکسته ی خاطراتت شده ام...