تا بحال به فکرت رسیده که...
از آنجا می نگری و می پنداری که من نیستم...ونمیدانی که من،هنوزپشت آن تکه ی چوب،در انتظار توام...
گمان برده ای که فراموشت کرده ام و نمیدانی که من و تو را تنها یک تخته از هم جدا کرده است...
آن تکه چوب،مرا از همه چیز جدا کرده...
از تو...
از خاطراتم...
از خودم...
تو همچنان می نگری و می پنداری پشت آن کسی نیست اما...
این منم که هنوز پشت آن تکه ی چوب،با چشمان خیس در انتظار توام...
نه دلبسته ی بازگشتت،که دلشکسته ی خاطراتت شده ام...
گمان برده ای که فراموشت کرده ام و نمیدانی که من و تو را تنها یک تخته از هم جدا کرده است...
آن تکه چوب،مرا از همه چیز جدا کرده...
از تو...
از خاطراتم...
از خودم...
تو همچنان می نگری و می پنداری پشت آن کسی نیست اما...
این منم که هنوز پشت آن تکه ی چوب،با چشمان خیس در انتظار توام...
نه دلبسته ی بازگشتت،که دلشکسته ی خاطراتت شده ام...
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۹ ساعت توسط بومرنگ
|
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،