امروز،
جمعه،۲۶/۶/۸۹
حسام رفت...
برادر و دوست خوبم
دیشب که فهمیدم امروز قرار است برود،ته دلم خالی شد...
به فکر فرو رفتم...
بغضی گلویم را فشرد...
آخر مگر می شود حسام برود؟؟؟؟
همین حالا هم،دلم برایش تنگ شده...
مادرم گفت او دیگر از خانواده جدا شد و دنبال زندگیش رفت...راست هم می گفت...
یعنی باید باور کنم که حسام بزرگ شده؟؟؟؟
یعنی باید باور کنم ۶ سال تمام فقط باید آخر هفته ها او را ببینم؟؟؟؟
به عکس کودکیش نگاه میکنم و می اندیشم...
یعنی این کودک که در عکس پیداست،حسامی ست که امروز به دانشگاه می رود؟؟؟
همه چیز عجیب بود...بزرگ شدنش،جدا شدنش،رفتنش...

برای همین است که می گویم:
امروز،برای همیشه در خاطرم خواهد ماند...