نمیدونم چطوری شروع کنم و از کجا بگم که اصل مطلبو گفته باشم...
راستش دوباره یه سری وقایع جدید داره وارد زندگی من میشه...نمیدونم بذارم بیان یا نه؟
سوال بدیه...بازم عقل و دلم افتادن به جون هم!
دلم میگه آره،عقلم میگه حالا هنوز وایسا!(طی جلسه ی رسمی ای که دیشب با حضور عقل و دلم برگزار کردم نتیجه این شد که نظر عقلمو قبول کنم و بنشینم و صبر پیش گیرم،دنباله ی کار خویش گیرم!)
(فقط اگه قصد داری تا آخر بخونی شروعش کن...هرچند فکر میکنم همه تون تا آخرش میخونید)

۱-کی نفهمید؟ خواجه حافظ(!):
این روزا همه فهمیدن ذهنم مشغوله،همین دیشب بعد اجرا،عماد(سمت:وظیفه ی خطیر و حساس تنظیم نور و صدا) ساعت منو برداشته بود و دستش کرده بود،(همون ساعتی که به جونم بسته اس)موقعی که دیدمش اصلا حالیم نشد این ساعت منه،فقط یه کم به نظرم آشنا اومد!!! باورتون میشه؟ میترسم پس فردا خودمو تو آینه ببینم اما نشناسم!
یا مثلا همین پریشب،اجرای ۵ شنبه،نشستم رو صندلی،محبوبه(سمت:طراح گریم و گریمور) اولین نفر گریمم کرد و اومدم بیرون و نشستم رو مبل دکور،رو صحنه...داشتم به پروژکتورهای بالا سرم نگاه میکردم که میلاد(سمت ایشان نامشخص است) اومد یه چند ثانیه ای فقط بهم نگاه کرد و گفت: فلانی امروز یه چیزیت هست...!
گفتم نه بابا...چیزیم نیست...   یه جوری نگام کرد که یعنی خر خودتی!    منم خندیدم و گفتم: آره میلاد،حالم خوب نیست...بد جوری تو برزخم!  گفت چی شده؟ در جوابش تنها آه کشیدم!

۲-اگه فکر میکنی خوبیاش بیشتر از بدیاشه ببخشش(!):
در همین اثنا پیمان جان هم پیداش شد(سمت:مدیر هماهنگی و تدارکات) دید من آه کشیدم پرسید فلانی جون چته؟ چرا سر حال نیستی؟        گفتم: پیمان نگو که دلم خونه!   گفت چرا؟
تازه یادم اومد نباید چیزی بگم!  سریع گفتم هیچی! هیچی! همینطوری!(بسیار هم تابلو شد که دارم دروغ میگم)        گفت بگو چته،اینطوری راحت میشیا...     دیدم سیریش شده یه داستان سر هم کردم که آره...فلانی که دوست صمیمیمه یه نامردی بزرگی در حقم کرده!    گفتم که شاید یا این دروغ دست از سرم بردارن!!! لیکن به غلط کردن افتادم! حالا پیمان جان هم شروع به نصیحت کردن کرد که: اگه فکر میکنی خوبیاش بیشتر از بدیاشه ببخشش! در همین حال که اینو میگفت و میرفت سرمو انداختم پایین و تو دلم گفتم: من به چی فکر میکنم...این چی میگه...کاش مشکل من این چیزا بود!!!

۳-لشکری به دنبال کشف حقیقت:
عصر دیروز(جمعه)ساعت ۴:۴۵ رسیدم آمفی تئاتر،دیدم فقط میلاد(که معرف حضور هست) و علیرضا(سمت:تهیه کننده و مجری طرح) اومدن...رفتم پیششون سلام و علیک کردم و وایسادم...از باب ناراحتی ای که داشتم هندزفری تو گوشم بود و بدجوری غرف آهنگ "شبانگاهان"(مختاباد) شده بودم...داشتم لذت عمیقی از پختگی آهنگ میبردم که یکهو علیرضا پرید وسط این حال ملکوتیم،۲۰ دقیقه سر به سرم گذاشت و چرت و پرت بافت که بخندونتم.بعدش که فهمید خنده هام خنده ی تلخه نه شادی گفت امروز چطوری؟ گفتم خوبم...    گفت: نه...نیستی...مشخصه یه چیزیت هست!    گفتم نه بابا! چیزیم نیست...خوبم.
گفت: منظور من اینا نیست...ناراحتی نه؟        گفتم:ای...یه جورایی!    گفت چرا؟
و من بازهم فقط  آه کشیدم...
ایکاش میتونستم داد بزنم:چرا دست از سرم برنمیدارید؟
میخوای بدونی؟!آره! مشکل من...مشکل من...
اما حتم دارم قادر به ادای بقیه ی جمله و اینکه دقیقا "مشکل من چیه" نبودم!

حالا نمیدونم،ورود این وقایع به زندگیم تقصیر خودمه یا از همون بازیایی که گاهی خدا باهام میکنه و لابد کلی هم آخرش بهم میخنده!