نظراتتون به زور میشن ۱۰ تا!!! ممنون از اینهمه انگیزه ای که میدین بره نوشتن!!!

یکسال از زنده بودن من میگذرد...
درست از همان روزی که برای اولین بار هنگام نفس کشیدن بخار از دهانم بیرون آمد...
آری...
از آن روز،
تازه من فهمیدم که زنده هستم...
تازه فهمیدم نفس میکشم...

هجوم روزهای داغ تابستان از سرم بیرون رفت و رطوبت برگهای زرد پاییز وجودم را پر کرد...
ایکاش،
درون من هم
مانند یک درخت،
سالی یکبار برگهای زردش میریخت،
پوست می انداخت و از نو شکوفه می زد...
ای کاش...