"730 روز" و "آخرین روز"
۷۳۰ روز:
۷۳۰ روز پیش،
در شهر کاشان،
دو دختر
برای اولین بار
یکدیگر را شناختند.
از آن روز دوست شدند.
باهم خوش بودند،
در شادی هم خندیدند،
در غهمای یکدیگر گریستند...
گذشت روزهای سرد و گرم و شاد و غمناک...
این دو پشت هم بودند....همیشه...
امروز هم
که من اینجا هستم
و او جای دیگر،
از یاد نبرده ایم
که امروز،
سالروز پیدا کردن نیمه ی دیگرمان است...
۱۴ آبان،روز تولد یکی شدن ماست...
هر کجا که هستی،هر کجا که باشی...دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم...
آخرین روز:
خاطرات آخرین روز نمایش را خواهم نوشت:
امروز،آخرین روز بود...جمعه ۱۴ آبان سال ۱۳۸۹،روز آخر دیدار ما بود...
نمیدانم دیگر کی آن سالن را میبینم...نمیدانم دیگر کی دیالوگهای میترا را دوباره تکرار خواهم کرد...نمیدانم کی بازهم دوستان عزیزی را می بینم که ماه ها،روز و شب با آنها زندگی کردم...
اما یک چیز را خوب میدانم...اینکه
دلم برایت تنگ می شود میترا...
من ۴ ماه تمام میترا بودم...نه بومرنگ...او را پروراندم...با او کنار آمدم و در انتها به نمایشش گذاشتم...
دلم برایت تنگ می شود سوده ازقندی
دلم برایت تنگ می شود منصور نصیـری
دلم برایت تنگ می شود پانته آ دیر مکانی
دلم برایت تنگ می شود مسعود اسماعیلی
دلم برای همه تان تنگ می شود...
امشب برای همه ی ما شب خوبی بود...
شب آخرین اجرای گروه یاس...اختتامیه واقعا شکوهمند و عالی بود...
و در آخر...سخنی با میترا:
من سعی کردم مدتی "تو" باشم...
تا ابد،به شخصیت تو و نقش تو مدیونم میترا...
بومرنگ نوشت:احتمالا کار بعدی رو قبول کنم.یه کار مذهبیه به نام عشق،عاشورا...برای محرمه.
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،