من نخواستم اینطوری بشه! به خدا من نخواستم!
آه که چقــــــــدر دلم برای چشمانت تنگ شده...
آخرین باری که مجبورم کردی در چشمانت نگاه کنم را هرگز فراموش نخواهم کرد
بعد از آن اتفاق،دیری نپایید که از هم جدا شدیم،
و تو هیچ وقت نفهمیدی چرا من تا آن روز در چشمانت نمی نگریستم...
نمی نگریستم،چون نمیخواستم بدانی چقدر دوستت دارم،
نمی نگریستم،چون نمیخواستم غم عظیم جدایی را از چشمانم بخوانی،
نمی نگریستم،چون نمیخواستم قبول کنم تو هم مرا دوست داری،
نمی نگریستم،چون نمیخواستم وقتی جدا می شویم حسرت چشمهایت بر دلم بماند...
چرا مجبورم کردی؟
میدانستم اگر یکبار به چشمانت خیره شوم دیگر آنها را فراموش نخواهم کرد!
و همینطور هم شد...حالا دیگر تصویر تو حتی یک لحظه تنهایم نمیگذارد...
نگریستم و دانستی چقدر دوستت دارم،
نگریستم و تو آن غم را از چشمانم خواندی،
نگریستم و مجبور شدم قبول کنم که تو هم دوستم داری،
نگریستم،جدا شدیم و حالا حسرت دوباره دیدن چشمهایت بر دلم مانده...
بازهم یکدیگر را می بینیم...هیچ شک ندارم...
آخرین باری که مجبورم کردی در چشمانت نگاه کنم را هرگز فراموش نخواهم کرد
بعد از آن اتفاق،دیری نپایید که از هم جدا شدیم،
و تو هیچ وقت نفهمیدی چرا من تا آن روز در چشمانت نمی نگریستم...
نمی نگریستم،چون نمیخواستم بدانی چقدر دوستت دارم،
نمی نگریستم،چون نمیخواستم غم عظیم جدایی را از چشمانم بخوانی،
نمی نگریستم،چون نمیخواستم قبول کنم تو هم مرا دوست داری،
نمی نگریستم،چون نمیخواستم وقتی جدا می شویم حسرت چشمهایت بر دلم بماند...
چرا مجبورم کردی؟
میدانستم اگر یکبار به چشمانت خیره شوم دیگر آنها را فراموش نخواهم کرد!
و همینطور هم شد...حالا دیگر تصویر تو حتی یک لحظه تنهایم نمیگذارد...
نگریستم و دانستی چقدر دوستت دارم،
نگریستم و تو آن غم را از چشمانم خواندی،
نگریستم و مجبور شدم قبول کنم که تو هم دوستم داری،
نگریستم،جدا شدیم و حالا حسرت دوباره دیدن چشمهایت بر دلم مانده...
بازهم یکدیگر را می بینیم...هیچ شک ندارم...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۹ ساعت توسط بومرنگ
|
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،