هزار راز نگفته(سومین راز)
شب بود...آری
تا فکرت از ذهنم گذشت
پیدایت شد...
بلافاصله شناختمت!
آن پیکر تو بودی
که آرام
از اعماق کوچه ی پاییز زده
بیرون آمدی...
صدای خش خش برگهای خزان
زیر پایت،
گوشهایم را نوازش میداد...
آرام نزدیک شدی،
بلند گفتم:
سلام!
در چشمانم نگریستی
و چه زیبا لبخند زدی...
تا فکرت از ذهنم گذشت
پیدایت شد...
بلافاصله شناختمت!
آن پیکر تو بودی
که آرام
از اعماق کوچه ی پاییز زده
بیرون آمدی...
صدای خش خش برگهای خزان
زیر پایت،
گوشهایم را نوازش میداد...
آرام نزدیک شدی،
بلند گفتم:
سلام!
در چشمانم نگریستی
و چه زیبا لبخند زدی...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۹ ساعت توسط بومرنگ
|
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،