هزار راز نگفته(نهمین راز)
عجیب بود...خیلی عجیب...
در حیاط یک کلیسا نشسته بودم و میگریستم...
آرام بالای سر من آمدی،بدون اینکه بدانم...
صدایم زدی:
الن...چرا گریه میکنی؟
بلند شدم،رو به رویت ایستادم...آرام اشک میریختم...
مرا در آغوش کشیدی: آرام باش عزیزم...
بعد از چند لحظه ناگهان گفتی: الن...چرا نبض قلبت نمیزند؟
گفتم:اتفاقا خیلی هم تند میزند...
گفتی: اما من احساسش نمیکنم...
جدا شدیم...فقط چند لحظه اما...تو رفتی...
حیاط پر از آدم شد...همه شمع روشن میکردند اما...تو نبودی
دویدم...صدیت زدم...اشک ریختم اما..تو دیگر رفته بودی...
عجیب بود...خیلی عجیب تر از هر خواب دیگری...
در حیاط یک کلیسا نشسته بودم و میگریستم...
آرام بالای سر من آمدی،بدون اینکه بدانم...
صدایم زدی:
الن...چرا گریه میکنی؟
بلند شدم،رو به رویت ایستادم...آرام اشک میریختم...
مرا در آغوش کشیدی: آرام باش عزیزم...
بعد از چند لحظه ناگهان گفتی: الن...چرا نبض قلبت نمیزند؟
گفتم:اتفاقا خیلی هم تند میزند...
گفتی: اما من احساسش نمیکنم...
جدا شدیم...فقط چند لحظه اما...تو رفتی...
حیاط پر از آدم شد...همه شمع روشن میکردند اما...تو نبودی
دویدم...صدیت زدم...اشک ریختم اما..تو دیگر رفته بودی...
عجیب بود...خیلی عجیب تر از هر خواب دیگری...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۹ ساعت توسط بومرنگ
|
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،