هزار راز نگفته(دهمین راز)
اکنون،
در هجوم خاطرات تلخ و شیرین،
زیر رگبار هزاران حرف گفته و ناگفته،
درون گردابی از سختی و زجر بی پایان،
از پس نگاه های دزدانه ام،
در خلال تنهایی معصومانه ام،
و در اثنای نگرانی صادقانه ام...
کنار پنجره ای،
که به اندازه ی یک عشق است،
می نویسم...برای تو...
تویی که هرگز حال مرا نخواهی فهمید...
در هجوم خاطرات تلخ و شیرین،
زیر رگبار هزاران حرف گفته و ناگفته،
درون گردابی از سختی و زجر بی پایان،
از پس نگاه های دزدانه ام،
در خلال تنهایی معصومانه ام،
و در اثنای نگرانی صادقانه ام...
کنار پنجره ای،
که به اندازه ی یک عشق است،
می نویسم...برای تو...
تویی که هرگز حال مرا نخواهی فهمید...
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۹ ساعت توسط بومرنگ
|
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،