نامه های بی جواب الینور به جاناتان(اولین نامه)
خوشحالم که هنوزهم میتوانم ببینمت!از همان مکان همیشگی...
با اینکه شاید دیگر...تاثیری نداشته باشد...
نمیدانم تو امروز،وقتی مرا دیدی،پیش خودت چه فکر کردی...جه احساسی داشتی؟
جاناتان عزیز،میخواهم رازی را به تو بگویم که شاید پیش از این هرگز نگفته ام،
تو به تنهایی تمام عشق و امید و زندگی ام را در خود داری،
تو کامل هستی و من،در طلب رسیدن به تو تا ابد خواهم دوید...
با اینکه شاید دیگر...تاثیری نداشته باشد...
نمیدانم تو امروز،وقتی مرا دیدی،پیش خودت چه فکر کردی...جه احساسی داشتی؟
جاناتان عزیز،میخواهم رازی را به تو بگویم که شاید پیش از این هرگز نگفته ام،
تو به تنهایی تمام عشق و امید و زندگی ام را در خود داری،
تو کامل هستی و من،در طلب رسیدن به تو تا ابد خواهم دوید...
میدانم شاید،بعضی چیزها محال باشد،
لیک نمیدانم این طغیان چه نیرویی ست که مرا به سمت تو میخواند اما...من تا ابد خواهم دوید...
۹۰/۳/۲۳
بومرنگ نوشت:این اولین باره که راجع به نامه هام با کسی حرفی میزنم...هیچکس از متن نامه های من به حاناتان اطلاعی نداره...به جز مانا که بهترین دوستمه.
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط بومرنگ
|
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،