نامه های بی جواب الینور به جاناتان(سومین نامه)
زندگی میگذرد،مقدر این است...
جاناتان عزیزم،شاید ندانی این روزهای آخر را با چه فکرهایی میگذرانم...
رفتن....نماندن...ندیدن...
هرکدام از اینها به تنهایی میتواند کوهی را از پا در آورد اما...گفته ام! من تا ابد خواهم دوید...
تا روزی که ذرات وجودم جزئی از تو شود...تا روزی که زندگی ات بدون من بی معنا باشد.
تنها نمیفهمم،تورا چه گریزی از من است...؟
جاناتان عزیزم،شاید ندانی این روزهای آخر را با چه فکرهایی میگذرانم...
رفتن....نماندن...ندیدن...
هرکدام از اینها به تنهایی میتواند کوهی را از پا در آورد اما...گفته ام! من تا ابد خواهم دوید...
تا روزی که ذرات وجودم جزئی از تو شود...تا روزی که زندگی ات بدون من بی معنا باشد.
تنها نمیفهمم،تورا چه گریزی از من است...؟
نمیدانم! نمی فهمم! نمی فهمم!
آخر تو از چه چیز میترسی؟؟؟؟ النی که تو در ذهنت ساخته ای مدتهاست که
مرده...
کسی که از او میگریزی سه سال پیش با خاک یکسان شد...
چرا به خاطر کارهای او مرا مجازات میکنی؟
من تنها چهره ای شبیه به او دارم...من دیگر هرگز آن الن
نیستم...
مرگ یک شب پاییزی،الن قبلی را آرام از درون قصرش با
خود به عدم برد...بدون هیچ صدایی!
واکنون نظاره گر من است! نظاره
گر النی که یکبار دیگر فرصت یافته تا برای تو بنویسد!
میخواهی بازهم تنهایم بگذاری...؟
+ نوشته شده در دوشنبه ۶ تیر ۱۳۹۰ ساعت توسط بومرنگ
|
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،