فصلی تازه از کتاب "خستگی های الینور"
در هجوم سیل آسای کلمات،آخرین جرعه ی قهوه ام را فرو می برم...
نه...قصد ندارم این مرحله از زندگی ام را در دستان بی رحم زمان حل کنم و به واقع فراموش...
بلکه حس میکنم دورانی ست که ارزش نوشتن داشته باشد!
نه...قصد ندارم این مرحله از زندگی ام را در دستان بی رحم زمان حل کنم و به واقع فراموش...
بلکه حس میکنم دورانی ست که ارزش نوشتن داشته باشد!
نمی دانم تا چه وقت در این مرحله خواهم ماند و آیا این دوران پایان خوشی خواهد داشت یا خیر...تنها میدانم که هنوز زمان تمام شدنش فرا نرسیده...و همین برایم کافیست!
از اینکه گذشته ی موقتی ام را ثبت نکردم خوشحالم...چرا که تنها خوابی آشفته بود،که گذشت...
حقیقتا هم بیش از یک خواب نبود...
نمیدانم این موج،این رودخانه ی امن و آرام مرا به کجا خواهد رساند؟
به مرتعی سبز و ساکت؟ یا جهنمی پر هیاهو،چنانکه قبلا درونش بودم...؟
تلاش میکنم،نگاه میکنم،لبخند میزنم و آرام به حرکت درمی آیم...
شاید این بار،بهشتی آرام و زیبا آنسوی رودخانه ی وحشی در انتظارم باشد...
چه کسی میداند...؟
+ نوشته شده در شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط بومرنگ
|
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،