میخواهم داستانی بگویم...
از روزگارانی دور!
از روزهایی که من تو در آن خوش زیستیم...
روزهای به قول فروغ :"سالم سرشار!"
آرام باش و بنشین،
هرگاه پلک هایت سنگین شد،دراز بکش...
من تا ابد قصه خواهم گفت زیرا،داستان ما پایان ندارد...
قصه ای که شاید فرهاد در کوه و مجنون در بادیه به دنبالش بود...
قصه ای که در آن شیرین نمی گرید و لیلی آرام است!

قصه ی افول ستاره ی اقبال و طلوع دوباره اش...

کوره راهی برای آینده ای روشن باز شد، و تو از روز نخست این را میدانستی...