هیچ چیز جلوی مرا نمیگیرد............
گاهی دلم میخواهد از شهر کتاب کنار فرهنگسرا پاستیل
بخرم،روی آب راه برم و و درحالی که پاستیل میخورم به بدبختی هایم فکرکنم.
آن وقت مثل همیشه از قیافه ی خودم خنده ام بگیرد و تصمیمم را درمورد پوشیدن رنگ قرمز وبنفش تند عملی کنم
و منتهای درماندگیم را با شنا کردن در کفشهایم به نمایش بگذارم...
اما نه! شاید فقط خاکشیر و گوجه فرنگی و آلوی جنگلی حالم را بهتر کند...
چه کسی میداند؟؟؟؟ بدون شک اگر تنها یک نشانی از تو پیدا شود دیگر لازم نخواهد بود بهترین دوستم را شاتوت صدا بزنم!
اما چه کنم که بعضی اوقات به سرم میزند که به تقلید از مجسمه ی چوبی کوچک پشت ویترین مغازه ی لوازم تحریر،ساعتها به یک شکل بایستم!
آنقدرهاهم زجر آور نیست...فقط کافی ست که لبخند بزنم و به صورتی احمقانه به آسمان خیره شوم!
آسمانی که آن مجسمه ی چوبی انعطاف پذیر قادر به دیدنش نیست چون اصلا صورت ندارد!...و در این مورد من از او خوش شانس ترم! چراکه من به چیزی خیره شدم که میبینم و او به چیزی که نمی بیند! اما یک چیزرا نمیفهمم! تو اینطور احمقانه به چه چیز خیره شدی؟
بومرنگ نوشت:گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ...
آن وقت مثل همیشه از قیافه ی خودم خنده ام بگیرد و تصمیمم را درمورد پوشیدن رنگ قرمز وبنفش تند عملی کنم
و منتهای درماندگیم را با شنا کردن در کفشهایم به نمایش بگذارم...
اما نه! شاید فقط خاکشیر و گوجه فرنگی و آلوی جنگلی حالم را بهتر کند...
چه کسی میداند؟؟؟؟ بدون شک اگر تنها یک نشانی از تو پیدا شود دیگر لازم نخواهد بود بهترین دوستم را شاتوت صدا بزنم!
اما چه کنم که بعضی اوقات به سرم میزند که به تقلید از مجسمه ی چوبی کوچک پشت ویترین مغازه ی لوازم تحریر،ساعتها به یک شکل بایستم!
آنقدرهاهم زجر آور نیست...فقط کافی ست که لبخند بزنم و به صورتی احمقانه به آسمان خیره شوم!
آسمانی که آن مجسمه ی چوبی انعطاف پذیر قادر به دیدنش نیست چون اصلا صورت ندارد!...و در این مورد من از او خوش شانس ترم! چراکه من به چیزی خیره شدم که میبینم و او به چیزی که نمی بیند! اما یک چیزرا نمیفهمم! تو اینطور احمقانه به چه چیز خیره شدی؟
بومرنگ نوشت:گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط بومرنگ
|
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،