در این دنیا انگار،محال است آرام شدن و آرام ماندن
شاید تقدیری سیاه است
نشستن و خیره شدن به تاریکی،
با چشمانی اشکبار و دلی گرفته...
بگذار گریه ای سر دهم،
هق هقی آرام...
قول خواهم داد صدایم مزاحم هیچ کس نباشد.
فقط میخواهم،
قدری تنها باشم....
با خودم و این دنیای نا آرام
و این آیا خواسته ی زیادی ست؟
بگذار خیره شوم
به آسمان تیره ام....
آنجایی که فقط مال من است...
من قصر متروکم را دوست دارم
هرچند...
تو به آن میخندی...
نشستن و خیره شدن به تاریکی،
با چشمانی اشکبار و دلی گرفته...
بگذار گریه ای سر دهم،
هق هقی آرام...
قول خواهم داد صدایم مزاحم هیچ کس نباشد.
فقط میخواهم،
قدری تنها باشم....
با خودم و این دنیای نا آرام
و این آیا خواسته ی زیادی ست؟
بگذار خیره شوم
به آسمان تیره ام....
آنجایی که فقط مال من است...
من قصر متروکم را دوست دارم
هرچند...
تو به آن میخندی...
می نشینم چشم در راه
کریسمس که بیاید،
شاید این بار...................................
بومرنگ نوشت:دیشب خواب دیدم که نوزادی پسر دنیا آورده ام و باید برایش اسم انتخاب کنم...چقدر جالب بود...هردویمان یک اسم را انتخاب کردیم...وجودم سرشار از عشق به آن بچه بود.
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط بومرنگ
|
اینجا شاهد خصوصی ترین لحظات من خواهید بود،