نمیخواهد تمام شود انگار!
نه پیروز دیگر میتواند همدم خوبی باشد و نه آن یکی!

آری در این وهله شاید،خداحافظی بهترین راه باشد...با همه؛بخصوص پیروز
او هم مانند دیگران است،یک کرگدن شاخدار و سبز!
تنهایی من در این دوران سخت ترین،و صحیح ترین راه است...

خدایا چرا همیشه باید من باشم و باشم و باشم؟؟
دلم میخواهد چند روزی بروم دور دور دور....

بدون پیروز و پیروزها!!!

خستگی کهنه ای که در پاهایم است،با خواب درمان نخواهد شد،
مگر با یک خواب ابدی،که آن هم فعلا دور از ذهن است...

چقدر میترسیدم از روزی که این صفحات با کلمات وحشتناک تنهایی پر شوند!
چقدر خسته ام از آدمهایی که واقعا شناختشان سخت است!
کاش من هم مثل دوستانم،مداد و قلم،روزی اینجا از شادمانی هایم بنویسم!



پ.ن:قلم و مداد عزیزم خوشحالی شما،دیدن و خواندن روزهایتان،دوباره شوق زندگی در من می انگیزد،شکوفا میکند آن حسی را که مدتها در قلب من از بین رفته بود،رفته بود و رفته بود....