مضطرب شده ام،

مانند پیرزنی خرافاتی که پشت هم،

سرکتاب میگشاید،

ساعتها به در خیره می شود،

سایه به سایه ی عکسهای جوانی اش

و در حسرت  آن روزها

باقی مانده ی عمرش را تلف میکند...



پ.ن 1:من هستم  آشنای عزیز! اینجا رو ول نمیکنم،مینویسم،امیدوارم تو هم زودتر دوره ات تموم شه و برگردی

پ.ن 2:سودالیت عزیزم،دلم برات یه ذره شده،کاش بازم سر بزنی به من

پ.ن 3:هیچی