می ترسم آرامش حالا،مقدمه ای برای طوفان بعدی باشد...
می ترسم و به یاد می آورم،گذشته ی پر دردم را...
وقت آن است که به گذشته ام بگویم مرا ترک کند...
من نیز او را ترک خواهم کرد...برای همیشه...
اینبار دیگر بی گدار به آب نخواهم زد...
می شنوم...نوایی را که صدایم می زند،نجوایی آرام و دل انگیز،آری...او خوشبختی ست!
باز هم آمد تا دستم را بگیرد و مرا به آن جایی ببرد که از آن من است...

آری...او خوشبختی ست...خوشبختی از آن من است...