میان جاده،تنها ایستاده ام وفکر میکنم...
به ناگاه،بر می گردم و به عقب می نگرم...به سالی که گذشت...
میبینم که شمار اشتباهاتم خیلی بیشتر از آن چیزی ست که فکر میکردم...
تکرار یک اشتباه،چندین بار...اشتباهات متوالی...
دلم می خواهد اشک بریزم،برای سالی که گذشت،برای ۳۶۵ روزی که با حماقت،خرابش کردم...برای لحظه هایی که هرگز بازنمی گردند...
افسوس...افسوس که دیگر بازگشتی نیست...
آیا گریه برایم کاری خواهد کرد؟ نه...

می توانستم در این سال،کارهایی کنم که شاید دیگر هیچ گاه مجال انجامش پیدا نشود...
کلمات از جایی به قلمم می آید که برایم ناشناخته است،از آن قسمت از ذهنم که ماه هاست فراموش شده...

تصمیم گرفتم دیگر خاطرات بد را ثبت نکنم...
به نام صاد...کمکم کن...