وقتی صدای پاهاش مدام تو گوشت بپیجه،
وقتی ندونی باید چیکار کنی تا یادش دست از سرت ور داره،
وقتی گیج باشی از اینکه چرا اون حرف احمقانه رو زدی،
وقتی تو بن بست یه مشت خاطره ی سوخته گیر کنی،
وقتی هم ازش متنفر باشی هم نباشی،
وقتی دیگه راهی به ذهنت نرسه که از زندگیت بندازیش بیرون،
وقتی یاد گذشته و کارای مزخرفت می افتی و دیگه فرصت جبران نیست،
تو جای من باشی،چیکار می کنی؟